نام کتاب: زمانی برای کشتن
بودند. همسر مو طلایی لستر تأثیری روی افراد طایفه ی هیلی نگذاشته بود. به هر حال، لستر تنها و در کادیلاکی که به تازگی از کمپانی خریده بود به کلانتون رفت. غروب روز چهارشنبه به بیمارستان رسید و در آنجا با چندین نفر از عمو زاده ها و عمه زاده هایش که در اتاق انتظار طبقه ی اول نشسته بودند و روزنامه می خواندند، ملاقات کرد و برادرش کارل لی را در آغوش کشید. آخرین باری که آن دو یکدیگر را دیده بودند، تعطیلات کریسمس بود؛ مرسوم بود که بمحض فرا رسیدن تعطیلات کریسمس، هزاران سیاهپوست بار سفر می بستند و شیکاگو را رها کرده و به زادگاه خود در می سی سی پی و آلاباما می رفتند. آن دو به راهرو رفتند تا بتوانند بدون مزاحمت با هم حرف بزنند. لستر پرسید: « حالش چطور است؟ » « بهتره، خیلی بهتره، شاید همین آخر هفته بتوانیم ببریمش خونه. » الستر نفس راحتی کشید. حدود یازده ساعت پیش یکی از عموزاده ها تلفنی خبر ماجرا را بدجوری به لستر داده و گفته بود که احتمال مردن تونیا خیلی بیشتر از احتمال زنده ماندن اوست. لستر به تابلوی «سیگار کشیدن ممنوع » وقعی نگذاشت و سیگاری آتش زد، آنگاه برادر بزرگترش را برانداز کرد و پرسید: « اوضاع تو روبراه است؟ » کارل لی سری تکان داد و به راهرو نگاه کرد.

صفحه 102 از 765