« عاقل باش کارل لی. »
« جیک، راه دیگری برایم نمانده. تا این دو جوان زیر خاک نروند، نمی توانم آرام بگیرم. من این کار را باید بکنم، به خاطر دخترم، به خاطر خودم، و خانواده ام. این
کاری است که باید بشود. »
در ساختمان را باز کردند و از زیر ایوان جلوی در گذشتند و وارد جاده ی ورودی
محوطه ی دادگاه شدند. به خیابان واشنگتن که رسیدند، با هم دست دادند. جیک قول
داد که سری به بیمارستان بزند و از گوان و بچه ها حالی بپرسد.
وقتی که داشتند از هم جدا می شدند، کارل لی گفت: « راستی، پیش از اینکه بروید... آیا بعد از آنکه دستگیر شدم می آیید زندان ملاقات من؟ »
جیک بی آنکه فکر بکند، سرش را به علامت موافقت تكان داد. پدر تونیا لبخندی زد و با گامهای بلند به سوی اتومبیلش رفت.