نام کتاب: رمان 1984
زمانی دیر پا به امیدش مانده بود، وارد مغزش میشد.
به چهرهی غول آسا دیده دوخت. چهل سال طول کشیده بود تا یاد بگیرد چه خندهای در زیر آن سبیل مشکی نهفته بوده است. ای سوء تفاهم ستم پیشه و بی ضرورت! ای بریدگی سرسخت و خودخواسته از سینهی پرمهر! دو قطره اشک آمیخته به بوی جین از گوشه های بینی او فرو لغزید. اما همه چیز بر وفق مراد بود، جنگ به پایان رسیده بود. بر وجود خویش غالب آمده بود. به ناظر کبیر مهر میورزید.
پایان

صفحه 283 از 283