نام کتاب: رمان 1984
وینستون بنای جیغ و داد گذاشت. بهانهی خوراکی گرفت، با اوقات تلخی دور اتاق به راه افتاد، همه چیز را به هم زد و با لگد آن قدر به دیوار زد که همسایه ها مشت به دیوار کوبیدند. در این احوال، بچه کوچک تر به تناوب زاری می کرد. در پایان مادرش گفته بود که: «حالا بچه ی خوبی باش تا برایت اسباب بازی بخرم. اسباب بازی قشنگی که دوست داشته باشی.» سپس در زیر باران به مغازهی کوچک نزدیک خانه، که هنوز گاه و بیگاه باز بود، رفته و با جعبه ی مقوایی که درون آن بازی ماروپله بود بازگشته بود. وینستون هنوز هم بوی مقوای نمناک را به یاد می آورد. اسباب بازی افتضاحی بود. صفحهی آن ترک داشت و طاس های چوبی را چنان ناجور بریده بودند که به زحمت بر جای می ایستادند. وینستون با ترشرویی و بی علاقگی نگاهی به آن انداخت. اما مادرش شمعی روشن کرد و برای بازی روی زمین نشستند. به زودی هیجانی وحشی او را در چنگال گرفت، و همچنان که مهرهها از پله ها بالا می رفتند و از نو روی مار می افتادند و به نقطهی شروع باز می گشتند، از فرط خنده فریاد میکشید. هشت دست بازی کردند و هرکدام چهار دست بردند. خواهر ریزنقشش، که به سبب کوچکی نمی فهمید بازی چیست، به متکا تکیه داده بود و چون دیگران می خندیدند، او هم می خندید. تمام بعدازظهر را، مانند دوران پیشین تیر کودکی اش، به شادی و خنده سرآورده بودند.
تصویر را از عرصه ی ذهنش تاراند. خاطرهی غلط اندازی بود. گاه و بیگاه خاطره های غلط انداز عذابش می دادند. اگر آدم به ماهیت آنها پی می برد، اهمیتی نداشتند. وقایعی روی داده و وقایع دیگری روی نداده بودند. به صفحه ی شطرنج بازگشت و سرباز سفید را از نو برداشت که در همان لحظه با صدایی بلند روی صفحه افتاد. وینستون، که گویا سوزن بر بدنش فرو رفته باشد، یکهای خورده بود.
صدای گوشخراش شیپور هوا را شکافته بود. اخبار بود! پیروزی! هر زمان که صدای شیپور مطلع اخبار قرار می گرفت، معنایش پیروزی بود. هیجان در سراسر کافه پیچید. حتی پیشخدمتها هم یکه خورده و گوش تیز کرده بودند.
صدای شیپور غوغایی عظیم را دامن زد. صدایی هیجان آلود از تله اسکرین بر شد، اما در میان هلهله و غریو شادی گم شد. اخبار مانند ولوله ی جادو در

صفحه 281 از 283