که کاری برای انجام نبوده است. اما روزهایی دیگر بود که تا حدودی مشتاقانه تن به کار می دادند و نمایشی خیره کننده از وارد کردن یادداشت ها و قلمی کردن نامه های عریض و طویلی که هیچوقت به آخر نمی رسید، به روی صحنه می آوردند. وقتی که بازار بحث دربارهی موضوع مورد گفت وگو داغ میشد و به
جاهای باریک می کشید، بر روی تعاریف اختلاف نظر پیش می آمد و کار دعوا بالا می گرفت و پای تهدید به مقامات بالا هم به میان می آمد. و سپس ناگهان زندگی از وجودشان رخت برمی بست و مانند اشباحی که خروس خوان ناپدید می شوند، دور میز می نشستند و با چشمانی بی فروغ به هم نگاه می کردند.
تله اسکرین لحظه ای ساکت شد. وینستون دوباره سر بالا کرد. اخبار! ولی نه، تنها موزیک را عوض می کردند. نقشه ی آفریقا را پشت پلک هایش داشت. حرکت لشکرها یک نمودار بود: فلشی سیاه به صورت عمودی به سوی جنوب و فلشی سفید، دنباله ی فلش سیاه، به صورت افقی به سوی مشرق. گویی به خاطر حصول اطمینان مجدد به چهرهی تزلزل ناپذیر تصویر نگاه میکرد. میشد تصور کرد که فلش دوم اصلا وجود ندارد؟
علاقه ی او به موضوع از نو فروکش کرد. جرعه ی دیگری جین نوشید، سرباز سفید را برداشت و حرکتی آزمایشی کرد. کیش. ولی پیدا بود که حرکت درستی نکرده بود، زیرا...
خاطره ای ناخوانده در دریای ذهنش شناور شد. اتاقی را دید روشن از نور شمع، با تختخوابی بزرگ که روتختی سفید داشت و خودش را، پسر بچه ای نه یا ده ساله، بر کف اتاق نشسته یافت. جعبه ی طاسی را تکان می داد و از روی هیجان میخندید. مادرش روبه روی او نشسته بود و او هم میخندید.
حتما یک ماه پیش از ناپدید شدن مادرش بود. لحظه ی آشتی بود، لحظه ای که گرسنگی شکمش فراموش شده و محبت اولیه اش برای او به صورتی گذرا جان گرفته بود. آن روز را خوب به یاد می آورد. ضرب بلور باران بود، و آب مانند جوباری از شیشه ها راه گرفته بود و نور درون اتاق کم سو بود و برای مطالعه کافی نبود. ماندن در اتاق خواب تنگ و تاریک برای دو کودک از تحمل گذشت.
جاهای باریک می کشید، بر روی تعاریف اختلاف نظر پیش می آمد و کار دعوا بالا می گرفت و پای تهدید به مقامات بالا هم به میان می آمد. و سپس ناگهان زندگی از وجودشان رخت برمی بست و مانند اشباحی که خروس خوان ناپدید می شوند، دور میز می نشستند و با چشمانی بی فروغ به هم نگاه می کردند.
تله اسکرین لحظه ای ساکت شد. وینستون دوباره سر بالا کرد. اخبار! ولی نه، تنها موزیک را عوض می کردند. نقشه ی آفریقا را پشت پلک هایش داشت. حرکت لشکرها یک نمودار بود: فلشی سیاه به صورت عمودی به سوی جنوب و فلشی سفید، دنباله ی فلش سیاه، به صورت افقی به سوی مشرق. گویی به خاطر حصول اطمینان مجدد به چهرهی تزلزل ناپذیر تصویر نگاه میکرد. میشد تصور کرد که فلش دوم اصلا وجود ندارد؟
علاقه ی او به موضوع از نو فروکش کرد. جرعه ی دیگری جین نوشید، سرباز سفید را برداشت و حرکتی آزمایشی کرد. کیش. ولی پیدا بود که حرکت درستی نکرده بود، زیرا...
خاطره ای ناخوانده در دریای ذهنش شناور شد. اتاقی را دید روشن از نور شمع، با تختخوابی بزرگ که روتختی سفید داشت و خودش را، پسر بچه ای نه یا ده ساله، بر کف اتاق نشسته یافت. جعبه ی طاسی را تکان می داد و از روی هیجان میخندید. مادرش روبه روی او نشسته بود و او هم میخندید.
حتما یک ماه پیش از ناپدید شدن مادرش بود. لحظه ی آشتی بود، لحظه ای که گرسنگی شکمش فراموش شده و محبت اولیه اش برای او به صورتی گذرا جان گرفته بود. آن روز را خوب به یاد می آورد. ضرب بلور باران بود، و آب مانند جوباری از شیشه ها راه گرفته بود و نور درون اتاق کم سو بود و برای مطالعه کافی نبود. ماندن در اتاق خواب تنگ و تاریک برای دو کودک از تحمل گذشت.