نام کتاب: رمان 1984
روی نمی داد، شاید فقط خاطره ای بود که صورت آوا به خود میگرفت - صدایی چنین خواند:
زیر بلوط گسترده
من تو را فروختم و تو مرا فروختی... . . اشک از چشمه ی چشمان وینستون بر جوشید. پیشخدمتی که از کنار او رد می شد، متوجه گیلاس خالی شد و با بطری جین به سوی او برگشت.
گیلاس را به دست گرفت و آن را بویید. طرفه معجونی که مینوشید، با هر جرعه دل آزارتر می شد. اما عنصری شده بود که در آن شنا می کرد. زندگی و مرگ و رستاخیز او بود. جین بود که هر شب در بحر مستی غرقه اش می ساخت. جین بود که هر روز صبح به زندگی اش باز می گرداند. هنگامی که با پلک های چسبیده و دهانی آتشناک و پشتی انگار شکسته بیدار میشد (به ندرت پیش از ساعت یازده بیدار میشد)، اگر به خاطر بطری و فنجانی نمی بود که سر شب کنار تختخوابش گذاشته بود، برخاستن او امری محال می نمود.
در ساعات نیمروز، با چهره ای برافروخته و بطری دم دست می نشست و به تله اسکرین گوش میداد. از ساعت پانزده تا هنگام بسته شدن کافه ی درخت بلوط در این کافه جا خوش می کرد. دیگر کسی به کردار او اهمیت نمیداد. صدای سوت بیدارش نمی کرد. تله اسکرینی به او امرونهی نمی کرد. وقت و بی وقت، شاید هفته ای دوباره به اداره گردوخاک گرفته و از نظر دور مانده ای در وزارت حقیقت میرفت و سرش را به چیزی که اسمش کار بود گرم می کرد. در یک کمیته ی فرعی به کار گمارده شده بود که آن هم کمیته ی فرعی دیگری از ابواب جمعی کمیته های بی شماری بود که با اشکالات جزئی برخاسته از چاپ یازدهم فرهنگ زبان جدید سروکار داشتند. این کمیته های فرعی سرگرم تولید چیزی بودند به نام گزارش موقتی. اما وینستون هیچگاه به درستی درنیافته بود که چه چیزی را گزارش می کنند. مربوط می شد به این مسئله که آیا ویرگول را باید داخل یا خارج پرانتز گذاشت. چهارنفر دیگری در کمیتهی او بودند و همه شبیه خودش. روزهایی بود که گردهم می آمدند و سپس در دم پراکنده می شدند. با صراحت اذعان می کردند

صفحه 279 از 283