چنین می نمود که حرف دیگری برای گفتن ندارند. باد روپوش نازکشان را به تن آنان می چسبانید. آنجا در سکوت نشستن، به یکباره پریشان ساز شد. وانگهی، زمهریر سرما نمی گذاشت که آرام بمانند. جولیا گفت که باید به قطار برسم و به قصد رفتن به پا خاست
وینستون گفت: «باید دوباره یکدیگر را ببینیم.» | جولیا گفت: «آره، باید دوباره یکدیگر را ببینیم.» .
وینستون از روی دودلی مسافت کوتاهی را به دنبال او رفت. دیگر حرفی نزدند. جولیا درواقع نمی خواست او را از خود براند، اما با چنان سرعتی راه میرفت که وینستون نمی توانست پهلوبه پهلوی او راه برود. وینستون بر آن شده بود که تا ایستگاه قطار همراهی اش کند. اما ناگهان راه بریدن در سرما بیهوده و تحمل ناپذیر نمود. آرزوی بازگشت به کافه درخت بلوط که تا این لحظه جاذبهی چندانی برایش نداشت، بیش از جدا شدن از جولیا در جانش پیچیده بود. برای رفتن به کافه و نشستن در جای همیشگی اش، با روزنامه و صفحهی شطرنج و گیلاس لبالب از جین، دلش غنج میزد. مهم تر اینکه آنجا گرم می بود. لحظه ای بعد تعداد قلیلی از آدم ها بین او و جولیا فاصله انداختند. کاملا از سر اتفاق نبود.
خودش چنین می خواست. نیمی به رضا و نیمی به ناخشنودی بر آن شد که خود را به جولیا برساند. سپس قدم هایش را آهسته کرد، برگشت و در جهت مخالف به راه افتاد. پنجاه متری که دور شده بود، به عقب نگاه کرد. خیابان شلوغ نبود، اما نمی توانست او را به جا بیاورد. امکان داشت قیافه ی هرکدام از آدم های در حال شتاب قیافهی او باشد. شاید پیکر درشت و سخت شدهی او دیگر از پشت سر قابل تشخیص نبود..
جولیا گفته بود: «از صدق دل بر زبانش می آوری.» آری، وینستون از صدق دل بر زبانش آورده بود. به علاوه، آرزوی آن را کرده بود. آرزو کرده بود که او را تحویل بدهند به....
در آهنگ موسیقی، که از تله اسکرین پخش می شد، تغییری ایجاد شد. آهنگی خشک و شکسته و استهزاء آلود، آهنگی زرد، جای آن را گرفت. و سپس - شاید
وینستون گفت: «باید دوباره یکدیگر را ببینیم.» | جولیا گفت: «آره، باید دوباره یکدیگر را ببینیم.» .
وینستون از روی دودلی مسافت کوتاهی را به دنبال او رفت. دیگر حرفی نزدند. جولیا درواقع نمی خواست او را از خود براند، اما با چنان سرعتی راه میرفت که وینستون نمی توانست پهلوبه پهلوی او راه برود. وینستون بر آن شده بود که تا ایستگاه قطار همراهی اش کند. اما ناگهان راه بریدن در سرما بیهوده و تحمل ناپذیر نمود. آرزوی بازگشت به کافه درخت بلوط که تا این لحظه جاذبهی چندانی برایش نداشت، بیش از جدا شدن از جولیا در جانش پیچیده بود. برای رفتن به کافه و نشستن در جای همیشگی اش، با روزنامه و صفحهی شطرنج و گیلاس لبالب از جین، دلش غنج میزد. مهم تر اینکه آنجا گرم می بود. لحظه ای بعد تعداد قلیلی از آدم ها بین او و جولیا فاصله انداختند. کاملا از سر اتفاق نبود.
خودش چنین می خواست. نیمی به رضا و نیمی به ناخشنودی بر آن شد که خود را به جولیا برساند. سپس قدم هایش را آهسته کرد، برگشت و در جهت مخالف به راه افتاد. پنجاه متری که دور شده بود، به عقب نگاه کرد. خیابان شلوغ نبود، اما نمی توانست او را به جا بیاورد. امکان داشت قیافه ی هرکدام از آدم های در حال شتاب قیافهی او باشد. شاید پیکر درشت و سخت شدهی او دیگر از پشت سر قابل تشخیص نبود..
جولیا گفته بود: «از صدق دل بر زبانش می آوری.» آری، وینستون از صدق دل بر زبانش آورده بود. به علاوه، آرزوی آن را کرده بود. آرزو کرده بود که او را تحویل بدهند به....
در آهنگ موسیقی، که از تله اسکرین پخش می شد، تغییری ایجاد شد. آهنگی خشک و شکسته و استهزاء آلود، آهنگی زرد، جای آن را گرفت. و سپس - شاید