که یک بار، پس از انفجار بمب موشکی، لاشه ای را از زیر آوار بیرون کشیده بود. وزن باورنکردنی لاشه به حیرتش انداخته بود، سفتی و ناباری آن که به جای تن انسان به سنگ ماننده اش می کرد نیز هم. پیکر جولیا شبیه آن لاشه می نمود.
به ذهن وینستون رسید که بافت پوست جولیا لابد با بافت قبلی آن تفاوت نظرگیری دارد. در صدد بوسیدن وی برنیامد. صحبتی هم به میان نیاوردند. با رسیدن به دروازه، همین که خواستند راه آمده را بازگردند، جولیا اولین بار مستقیم به چشمان او نگاه کرد. نگاهی گذرا بود، آکنده از تحقیر و تنفر. وینستون از خود پرسید که آیا سرچشمه ی این نفرت از گذشته بود یا صورت پف آلود او و اشکی که تازیانه ی باد از چشمانش بیرون میکشید، آن را برانگیخته بود. روی دو صندلی آهنین پهلوبه پهلوی هم، اما نه خیلی نزدیک، نشستند. وینستون متوجه شد که جولیا در کار سخن گفتن است. جولیا کفش بی قواره اش را چند سانتی متری جلو برد و شاخه ای را زیر پا شکست. وینستون متوجه شد که پاهای او پهن تر می نماید.
جولیا صاف و پوست کنده درآمد که: «تو را لو دادم.» وینستون گفت: «تو را لو دادم.» . جولیا نگاه تندی حاکی از بیزاری به او انداخت و گفت: "
- گاهی آدم را با چیزی تهدید می کنند - چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را ندارد. فکرش را هم نمی تواند بکند. آن وقت می گوید: «این کار را با من نکنید، با شخص دیگری بکنید، با فلان و بهمان.» و شاید بعدها وانمود کند که حقه ای بیش نبود، آن را سوار کرد که جلوشان را بگیرد، و از صدق دل بر زبانش نیاورد، ولی
کور خوانده. از صدق دل بر زبانش می آورد. فکر می کند راه دیگری برای نجاتش وجود ندارد و دست به نجات خودش می زند. از صدق دل میخواهد که بلا بر سر دیگران بیاید. ککش هم نمیگزد که دیگران چه بلایی بر سرشان می آید. جز خودش تیمار دیگری را ندارد.
وینستون طوطی وار گفت: «جز خودش تیمار دیگری ندارد.» - و پس از آن احساس قبلی را نسبت به فرد دیگر ندارد. . - نه، احساس قبلی را ندارد.
به ذهن وینستون رسید که بافت پوست جولیا لابد با بافت قبلی آن تفاوت نظرگیری دارد. در صدد بوسیدن وی برنیامد. صحبتی هم به میان نیاوردند. با رسیدن به دروازه، همین که خواستند راه آمده را بازگردند، جولیا اولین بار مستقیم به چشمان او نگاه کرد. نگاهی گذرا بود، آکنده از تحقیر و تنفر. وینستون از خود پرسید که آیا سرچشمه ی این نفرت از گذشته بود یا صورت پف آلود او و اشکی که تازیانه ی باد از چشمانش بیرون میکشید، آن را برانگیخته بود. روی دو صندلی آهنین پهلوبه پهلوی هم، اما نه خیلی نزدیک، نشستند. وینستون متوجه شد که جولیا در کار سخن گفتن است. جولیا کفش بی قواره اش را چند سانتی متری جلو برد و شاخه ای را زیر پا شکست. وینستون متوجه شد که پاهای او پهن تر می نماید.
جولیا صاف و پوست کنده درآمد که: «تو را لو دادم.» وینستون گفت: «تو را لو دادم.» . جولیا نگاه تندی حاکی از بیزاری به او انداخت و گفت: "
- گاهی آدم را با چیزی تهدید می کنند - چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را ندارد. فکرش را هم نمی تواند بکند. آن وقت می گوید: «این کار را با من نکنید، با شخص دیگری بکنید، با فلان و بهمان.» و شاید بعدها وانمود کند که حقه ای بیش نبود، آن را سوار کرد که جلوشان را بگیرد، و از صدق دل بر زبانش نیاورد، ولی
کور خوانده. از صدق دل بر زبانش می آورد. فکر می کند راه دیگری برای نجاتش وجود ندارد و دست به نجات خودش می زند. از صدق دل میخواهد که بلا بر سر دیگران بیاید. ککش هم نمیگزد که دیگران چه بلایی بر سرشان می آید. جز خودش تیمار دیگری را ندارد.
وینستون طوطی وار گفت: «جز خودش تیمار دیگری ندارد.» - و پس از آن احساس قبلی را نسبت به فرد دیگر ندارد. . - نه، احساس قبلی را ندارد.