گفته ی درستی بود. داغ کردارهایش بر پیشانی اش خورده بود و زدودنی نبود. چیزی در سینه اش کشته شده بود، سوخته شده بود، داغ خورده بود.
جولیا را دیده بود. با او حرف هم زده بود. خطری از این بابت نبود. گویی از روی غریزه میدانست که اکنون به کردارهایش اعتنایی ندارند. می توانست ترتیب دیداری دیگر را با او بدهد. واقع اینکه بر حسب تصادف یکدیگر را دیده بودند. در پارک بود، در سرمای بی پیر و سوزناک روزی از روزهای اواخر زمستان، که زمین مثل سنگ سخت شده بود و علف ها مرده می نمود و جوانه ای به چشم نمی خورد جز چند بوتهی زعفران که سر از زمین بالا کرده بودند تا باد فاتحه شان را بخواند. وینستون با دست های یخ بسته و چشمان اشک ریز شتابان می رفت که
جولیا را در کمتر از ده متری خود دید. ناگهان متوجه شد که به صورتی ناهنجار تغییر یافته است. بی هیچ اشاره ای از کنار هم گذشتند. سپس وینستون برگشت و با اکراه به دنبال او راه افتاد. میدانست که خطری در میانه نیست. هیچ کس به آنان توجه نمی کرد. جولیا حرف نمی زد. راهش را به میان علف ها کج کرد. گویا قصد خلاص شدن از دست وینستون را داشت. آنگاه رضا داد که او در کنارش باشد. در دم خود را میان بوته های ژولیده و بی برگ یافتند که نه به درد پنهان شدن می خورد و نه از سرما جلوگیری می کرد. بر سر جای خود ایستادند. سرما بیداد می کرد. باد از میان ترکه ها صفیر می کشید و بر پیکر تک و توک بوته های زعفران تازیانه میزد. وینستون بازویش را دور کمر جولیا حلقه کرد. .
تله اسکرینی نبود، اما حتما میکروفن های مخفی بود. وانگهی، دیده شدن آنها با هم بدون اشکال بود. اهمیتی نداشت، هیچ چیز اهمیت نداشت. می توانستند روی زمین دراز بکشند و در صورت تمایل دست به آن کار بزنند. از اندیشه ی آن، تن وینستون از وحشت یخ کرد. جولیا واکنشی از خود نشان نداد، حتی سعی نکرد که از حلقه ی بازوی او خود را رها کند. وینستون حالا می فهمید که چه تغییراتی در جولیا صورت گرفته است. چهره اش زردتر شده بود. زخم بلندی بر پیشانی و شقیقه اش بود که قسمتی از آن را موی سرش پوشانده بود. اما تغییر اصلی این نبود. تغییر اصلی این بود که کمرش درشت تر و مثل سنگ سخت شده بود. به یادش آمد
جولیا را دیده بود. با او حرف هم زده بود. خطری از این بابت نبود. گویی از روی غریزه میدانست که اکنون به کردارهایش اعتنایی ندارند. می توانست ترتیب دیداری دیگر را با او بدهد. واقع اینکه بر حسب تصادف یکدیگر را دیده بودند. در پارک بود، در سرمای بی پیر و سوزناک روزی از روزهای اواخر زمستان، که زمین مثل سنگ سخت شده بود و علف ها مرده می نمود و جوانه ای به چشم نمی خورد جز چند بوتهی زعفران که سر از زمین بالا کرده بودند تا باد فاتحه شان را بخواند. وینستون با دست های یخ بسته و چشمان اشک ریز شتابان می رفت که
جولیا را در کمتر از ده متری خود دید. ناگهان متوجه شد که به صورتی ناهنجار تغییر یافته است. بی هیچ اشاره ای از کنار هم گذشتند. سپس وینستون برگشت و با اکراه به دنبال او راه افتاد. میدانست که خطری در میانه نیست. هیچ کس به آنان توجه نمی کرد. جولیا حرف نمی زد. راهش را به میان علف ها کج کرد. گویا قصد خلاص شدن از دست وینستون را داشت. آنگاه رضا داد که او در کنارش باشد. در دم خود را میان بوته های ژولیده و بی برگ یافتند که نه به درد پنهان شدن می خورد و نه از سرما جلوگیری می کرد. بر سر جای خود ایستادند. سرما بیداد می کرد. باد از میان ترکه ها صفیر می کشید و بر پیکر تک و توک بوته های زعفران تازیانه میزد. وینستون بازویش را دور کمر جولیا حلقه کرد. .
تله اسکرینی نبود، اما حتما میکروفن های مخفی بود. وانگهی، دیده شدن آنها با هم بدون اشکال بود. اهمیتی نداشت، هیچ چیز اهمیت نداشت. می توانستند روی زمین دراز بکشند و در صورت تمایل دست به آن کار بزنند. از اندیشه ی آن، تن وینستون از وحشت یخ کرد. جولیا واکنشی از خود نشان نداد، حتی سعی نکرد که از حلقه ی بازوی او خود را رها کند. وینستون حالا می فهمید که چه تغییراتی در جولیا صورت گرفته است. چهره اش زردتر شده بود. زخم بلندی بر پیشانی و شقیقه اش بود که قسمتی از آن را موی سرش پوشانده بود. اما تغییر اصلی این نبود. تغییر اصلی این بود که کمرش درشت تر و مثل سنگ سخت شده بود. به یادش آمد