نام کتاب: رمان 1984
افزود: «نظر شما را به اعلامیه ای مهم در ساعت پانزده و سی دقیقه جلب می کنیم. پانزده و سی دقیقه! خبر بسیار مهمی است. فراموش نکنید. پانزده و سی دقیقه!» و موزیک آرام از سر گرفته شد.
دل وینستون در تپش آمد. حتما اخبار جبهه ی جنگ بود. غریزه به او میگفت که خبر بدی در راه است. سراسر روز، با جوشش اندک هیجان، فکر شکستی مفتضحانه در آفریقا چهار گوشه ی ذهنش را گرفته بود. انگار به واقع لشکر اروسیه را می بیند که مانند مور و ملخ از خط شکسته نشدهی مرزی عبور میکند و به آفریقا میریزد. چرا امکان حمله از جناح خارجی به دشمن پیش نیامده بود؛ نقشه ی ساحل غربی آفریقا را به روشنی در ذهن داشت. سرباز سفید را برداشت و آن را حرکت داد. حرکت به جایی بود. حتی وقتی اردوی سیاه را میدید که به جانب جنوب تاخت می آورد، نیروی دیگری را می دید که به گونه ای مرموز گرد آمده و ناگهان در پشت سر آنها صف بسته و ارتباطشان را از راه زمین و دریا قطع کرده است. احساس کرد که از راه اراده آن نیروی دیگر را به عرصه ی هستی می آورد. اما سرعت عمل لازم بود. اگر می توانستند کل آفریقا را زیر نگین در آورند، اگر صاحب پایگاه هوایی و زیر دریایی در دماغهی آفریقا می شدند، اقیانوسیه دوپاره میشد. هرگونه تعبیری در این باره امکان داشت: شکست، اضمحلال، تقسیم دوبارهی دنیا، نابودی حزب! نفسی عمیق کشید. آمیخته ای از احساس های گوناگون در درونش به غلیان آمد - اما آمیخته ای از احساس نبود، لایه های پیاپی احساس بود و حکم نمیشد کرد که کدام لایه لایه ی زیرین است. . . .
. . . تشنج رفع شد. سرباز سفید را به جای خود برگرداند. اما لحظه ای نتوانست به بررسی جدی معمای شطرنج بپردازد. اندیشه هایش دوباره به پرواز درآمد. تقریبا ناخودآگاه با انگشت بر خاک میز نوشت:
جولیا گفته بود: «نمی توانند به درونت وارد شوند.» اما می توانستند به درون وارد شوند. او براین گفته بود: «آنچه اینجا بر سرت می آید، همیشگی است.»

صفحه 275 از 283