نام کتاب: رمان 1984
نمیشد. همین که جین از معده اش بالا می آمد. لبانش کبود میشد و آروغ میزد. از روزی که آزاد شده بود، چاق تر شده و رنگ همیشگی اش را بازیافته بود. قیافه اش زمخت شده بود. بینی و استخوان گونه هایش داغمه بسته و قسمت طاس سرش رنگ صورتی تند داشت. پیشخدمت، دوباره ناخوانده، صفحهی شطرنج و شمارهی جدید تایمز را آورد. صفحهی حاوی معمای شطرنج تا شده بود. سپس، همین که گیلاس وینستون را خالی یافت، بطری جین را آورد و پرش کرد. نیازی به دادن سفارش نبود. عادتش را میدانستند. صفحه ی شطرنج همواره در انتظارش بود و میزش هم رزرو. کافه از جمعیت هم که موج میزد، وینستون میز خودش را داشت. چون دیگر کسی اهمیت نمیداد که نزدیک او نشسته باشد. به خودش زحمت نمیداد که گیلاس های مشروبش را بشمارد. در فواصل نامعین تکه کاغذ
کثیفی جلوش میگذاشتند و می گفتند که صورت حساب است. اما این احساس را داشت که همواره با او کمتر حساب میکنند. بیشتر هم که حساب می کردند، تفاوتی نمی کرد. این روزها پولش از پارو بالا می رفت. شغل جدیدش مصداق کامل مفت خوری بود.
موزیک از تله اسکرین قطع شد و جای خود را به صدای دیگری داد. وینستون برای گوش دادن سر بالا کرد. اما اخبار جبهه نبود. اطلاعیه ی کوتاهی از وزارت فراوانی بود. معلوم شد که در برنامه ی سه سالهی دهم، سهمیه ی بند کفش به میزان ۹۸ درصد و بنابراین مازاد بر احتیاج بوده است.
به بررسی معمای شطرنج پرداخت و مهره ها را چید. برای بردن بازی باید حقه به کار می برد و چند سرباز را حرکت می داد. «مهره های سفید وارد بازی و در دو حرکت مات.» وینستون سر بالا کرد و به تصویر ناظر کبیر نگاه کرد. عارفانه با خود اندیشید. سفید همواره مات می کند. همواره و بی هیچ استثنا چنین بوده است. از آغاز جهان، در هیچ بازی شطرنج برد با مهرهی سیاه نبوده است. و آیا این امر آیتی از پیروزی جاودانی و لایتغیر خیر بر شر نبود؛ چهرهی غول آسا، سرشار از قدرتی آرام، به او خیره نگاه کرد. سفید همواره مات می کند. .
صدایی که از تله اسکرین می آمد. مکثی کرد و به لحنی متفاوت و جدی تر
-

صفحه 274 از 283