جانش ریخت. او نابینا، بیچاره و بی ذهن بود.
اوبراین به لحن پندآموز همیشگی گفت: «در امپراتوری چین، مجازاتی معمولی بود.» . . .
نقاب چهرهی وینستون را می پوشانید. سیم به گونه اش می خورد. و سپس - نه، آرامش نبود، صرفا امید، بارقهی کوچکی از امید بود. خیلی دیر، شاید خیلی دیر. اما ناگهان دریافته بود که در کل جهان تنها یک نفر هست که می تواند مجازاتش را به او منتقل کند - یک پیکر که می تواند آن را بین خود و موشها حایل سازد. و با حالتی دیوانه وار پیاپی فریاد میزد:
- این بلا را بر سر جولیا بیاورید! نه بر من! بر جولیا! هر بلایی که بر سرش بیاورید، اهمیت نمیدهم. صورتش را بردرید، تمام تنش را بردرید. نه بر من! بر جولیا! نه بر من!
از موشها دور می شد و به درون اعماقی عظیم فرو می افتاد. همچنان به صندلی بسته بود، اما از میان کف اتاق، از میان دیوارهای ساختمان، از میان زمین، از میان اقیانوس ها، از میان جو، به درون کهکشان و گرداب حایل میان ستارگان فرو افتاده بود و برای همیشه از موشها دور و دورتر می شد. به فاصله چندین سال نوری دور افتاده بود، اما اوبراین همچنان در کنارش بود. تماس سرد سیم را همچنان بر گونه اش حس می کرد. اما از درون ظلمتی که احاطه اش کرده بود، صدای فلزی دیگری به گوشش خورد، و می دانست که در قفس بسته شده است. .
بند ششم
کافه ی درخت بلوط تقریبا خالی بود. شعاع زردی از آفتاب از درون پنجره ها بر سطح گرد آلود میزها افتاده بود. ساعت خلوت پانزده بود. موزیک آرامی از تله اسکرین ها پخش می شد.
اوبراین به لحن پندآموز همیشگی گفت: «در امپراتوری چین، مجازاتی معمولی بود.» . . .
نقاب چهرهی وینستون را می پوشانید. سیم به گونه اش می خورد. و سپس - نه، آرامش نبود، صرفا امید، بارقهی کوچکی از امید بود. خیلی دیر، شاید خیلی دیر. اما ناگهان دریافته بود که در کل جهان تنها یک نفر هست که می تواند مجازاتش را به او منتقل کند - یک پیکر که می تواند آن را بین خود و موشها حایل سازد. و با حالتی دیوانه وار پیاپی فریاد میزد:
- این بلا را بر سر جولیا بیاورید! نه بر من! بر جولیا! هر بلایی که بر سرش بیاورید، اهمیت نمیدهم. صورتش را بردرید، تمام تنش را بردرید. نه بر من! بر جولیا! نه بر من!
از موشها دور می شد و به درون اعماقی عظیم فرو می افتاد. همچنان به صندلی بسته بود، اما از میان کف اتاق، از میان دیوارهای ساختمان، از میان زمین، از میان اقیانوس ها، از میان جو، به درون کهکشان و گرداب حایل میان ستارگان فرو افتاده بود و برای همیشه از موشها دور و دورتر می شد. به فاصله چندین سال نوری دور افتاده بود، اما اوبراین همچنان در کنارش بود. تماس سرد سیم را همچنان بر گونه اش حس می کرد. اما از درون ظلمتی که احاطه اش کرده بود، صدای فلزی دیگری به گوشش خورد، و می دانست که در قفس بسته شده است. .
بند ششم
کافه ی درخت بلوط تقریبا خالی بود. شعاع زردی از آفتاب از درون پنجره ها بر سطح گرد آلود میزها افتاده بود. ساعت خلوت پانزده بود. موزیک آرامی از تله اسکرین ها پخش می شد.