نام کتاب: رمان 1984
می رسد. موشها بودند که جیر جیرکنان با هم می جنگیدند و در صدد بودند که از راه دیواره به یکدیگر حمله برند. نالهی عمیق نومیدواری را نیز شنید. این ناله هم انگار از دوردست ها به گوشش می رسید.
اوبراین قفس را برداشت. سپس چیزی را در آن فشار داد. صدای تندی آمد. وینستون برای رهانیدن خویش از صندلی دست به تلاشی مذبوحانه زد. بی حاصل بود. تمام اعضای بدنش، حتی سرش، به بند کشیده شده بود. اوبراین قفس را نزدیک تر برد. با چهرهی وینستون کمتر از یک متر فاصله داشت.
- اولین اهرم را فشار داده ام. به طرز ساخت این قفس لابد پی بردهای. نقاب طوری روی سر میزان می شود که درزی بر جای نمی ماند. وقتی اهرم دومی را فشار بدهم، در قفس بالا می رود. این جانوران گرسنه مثل گلوله در می روند. خیز برداشتن موش را در هوا دیده ای؟ به طرف صورتت خیز برمی دارند و به جان آن می افتند. گاهی اول به چشم ها حمله می برند. گاهی از گونه ها نقب می زنند و زبان را می خورند.
قفس نزدیک تر میشد. صدای دمادم جیرجیر به گوش وینستون میرسید. گویا از فضای بالای سرش می آمد. اما از سر خشم با وحشت خویش می جنگید. اندیشیدن، اندیشیدن، حتی در لمحهی بر جای مانده - اندیشیدن تنها امید بود. ناگهان بوی زننده و ناگرفتهی جانورها را شنید. آشوب در دلش پیچید و به حالت اغما افتاد. همه چیز سیاه شده بود. لحظه ای جانوری دیوانه و نالان گشته بود. با این حال، به ریسمان اندیشه ای چنگ زد و از درون سیاهی به در آمد. تنها و تنها یک راه برای نجات خویش در پیش داشت. باید انسانی دیگر را، پیکر انسانی دیگر را، بین خود و موشها حایل میکرد.
دایرهی نقاب آن اندازه بزرگ بود که هر چیز دیگری را از دید وینستون بپوشاند. در سیمی چند وجبی با چهره اش فاصله داشت. موشها از رویداد بعدی باخبر بودند. یکی از آنها بالا و پایین می پرید؛ و آن دیگر که دست های صورتی رنگش را به میله ها گرفته و خود را به پا خیزانده بود، با حالتی سبعانه هوا را بو میکشید. وینستون دندان های زرد و سبیل آن را می دید. وحشت سیاه از نو بر

صفحه 271 از 283