نام کتاب: رمان 1984
- درد همیشه به تنهایی کفایت نمی کند. مواردی هست که انسان تا سرحد مرگ درد را تحمل می کند. اما برای هر آدمی چیزی غیرقابل تحمل وجود دارد، چیزی که در حوصله ی اندیشه نمیگنجد. اینجا دیگر پای شهامت و بزدلی در میان نیست. اگر از بلندی به پایین سقوط می کنی، چنگ زدن به ریسمان بزدلانه نیست. اگر از درون آبی عمیق سر بیرون می آوری پر کردن ریه ها با نفس بزدلانه نیست. غریزه ای است که نمی شود از آن سرپیچی کرد. عین همین قضیه در مورد موش ها هم صدق می کند. آنها را نمی توانی تحمل کنی. شکلی از فشار هستند که اگر هم بخواهی نمی توانی در برابر آن ایستادگی کنی. در این حالت هرکاری از تو خواسته شود انجام میدهی.
- ولی این کار چیست؟ اگر ندانم که چیست، چه گونه می توانم انجامش دهم.
اوبراین قفس را برداشت و آن را روی میز نزدیک تر آورد. به دقت بر رومیزی سبز قرارش داد. وینستون آواز خون را در گوشهایش میشنید. احساس میکرد که در برهوت تنهایی نشسته است. در وسط دشتی عظیم و تهی بود، بیابانی صاف که شعاع آفتاب بر آن لیسه میزد و در پهنه ی آن از دوردست های دور انواع و اقسام صداها به گوشش می رسید. با این همه، قفس موشها دو متری بیشتر با او فاصله نداشت. موش های غول پیکری بودند. در آن سنی بودند که پوزهی موش به ضخامت و سختی می گراید و پشمش به جای خاکستری، قهوه ای می شود.
اوبراین که همچنان مستمعین ناپیدا را مورد خطاب قرار می داد، گفت: «موش، هرچند از تیرهی جوندگان، موجودی گوشت خوار است. از این معنا باختری. از وقایعی که در محله های فقیرنشین این شهر روی می دهد چیزهایی شنیده ای. در بعضی از محله ها زن جماعت جرأت نمی کند بچه اش را حتی پنج دقیقه هم در خانه تنها بگذارد. موشها به طور یقین به بچه حمله می کنند. در عرض مدتی کوتاه گوشت و پوست را به نیش می کشند. به آدمهای مریض و در
حال مرگ هم حمله میکنند. هوش آنها در تشخیص انسانهای درمانده شگفتی زاست.»
غلغله ای به پا خاست. چنین می نمود که از دوردست ها به گوش وینستون

صفحه 270 از 283