دست داشت. آن را روی میز دم در گذاشت. او براین طوری ایستاده بود که وینستون متوجه آن نشد.
اوبراین گفت: «بدترین چیز در دنیا برای هر آدمی درجاتی دارد. چه بسا که زنده به گور کردن باشد، یا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن و به صلابه کشیده شدن، یا پنجاه نوع مرگ دیگر. در مواردی امر کاملا پیش پا افتاده ای است که مرگبار هم نیست.»
اوبراین به کناری رفته بود تا وینستون وسیلهی سیمی روی میز را بهتر ببیند. قفس سیمی مستطیل شکلی بود با دستگیرهای بر بالای آن. به جلوی آن زائدهای نصب شده بود که به نقاب شمشیربازی شباهت داشت و قسمت فرو رفتهی آن رو به بیرون داشت. هرچند که قفس سه یا چهار متر از وینستون دور بود، متوجه شد از طول به دو خانه تقسیم شده و در هر خانه ای یک حیوان قرار دارد. موش بودند.
او براین گفت: «در مورد تو بدترین چیز در دنیا موش است.»
با انداختن اولین نگاه به قفس، لرزشی برحذردارنده، ترسی مرموز، در جان وینستون پیچیده بود. اما در همین لحظه معنای زائدهی نقاب گونه ناگهان بر او آشکار شد. انگار اندرونهاش بدل به آب شده بود. با صدایی بلند و شکسته فریاد برآورد «تو این کار را با من نمیکنی! امکان ندارد! غیرممکن است!»
اوبراین گفت: «لحظه ی وحشتی را که در رؤیاهایت پیش می آمد به یاد می آوری؟ دیواری از ظلمت روبه رویت بود و صدایی غران در گوشهایت. در آن سوی دیوار چیز وحشتناکی بود. میدانستی که چیست، اما جرأت آفتابی کردن آن را نداشتی. در آن سوی دیوار موش بود.»
وینستون که می کوشید صدای خویش را در اختیار گیرد، گفت: «اوبراین، میدانی که این کار ضرورتی ندارد. از من می خواهی چه کار کنم؟»
اوبراین جواب صریحی نداد. گفتار او رنگ گفتار مدیر مدرسه ها را داشت. اندیشناک به نقطه ای دور دیده دوخت، گویی طرف خطاب او مستمعینی بودند که پشت سر وینستون نشسته بودند.
اوبراین گفت: «بدترین چیز در دنیا برای هر آدمی درجاتی دارد. چه بسا که زنده به گور کردن باشد، یا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن و به صلابه کشیده شدن، یا پنجاه نوع مرگ دیگر. در مواردی امر کاملا پیش پا افتاده ای است که مرگبار هم نیست.»
اوبراین به کناری رفته بود تا وینستون وسیلهی سیمی روی میز را بهتر ببیند. قفس سیمی مستطیل شکلی بود با دستگیرهای بر بالای آن. به جلوی آن زائدهای نصب شده بود که به نقاب شمشیربازی شباهت داشت و قسمت فرو رفتهی آن رو به بیرون داشت. هرچند که قفس سه یا چهار متر از وینستون دور بود، متوجه شد از طول به دو خانه تقسیم شده و در هر خانه ای یک حیوان قرار دارد. موش بودند.
او براین گفت: «در مورد تو بدترین چیز در دنیا موش است.»
با انداختن اولین نگاه به قفس، لرزشی برحذردارنده، ترسی مرموز، در جان وینستون پیچیده بود. اما در همین لحظه معنای زائدهی نقاب گونه ناگهان بر او آشکار شد. انگار اندرونهاش بدل به آب شده بود. با صدایی بلند و شکسته فریاد برآورد «تو این کار را با من نمیکنی! امکان ندارد! غیرممکن است!»
اوبراین گفت: «لحظه ی وحشتی را که در رؤیاهایت پیش می آمد به یاد می آوری؟ دیواری از ظلمت روبه رویت بود و صدایی غران در گوشهایت. در آن سوی دیوار چیز وحشتناکی بود. میدانستی که چیست، اما جرأت آفتابی کردن آن را نداشتی. در آن سوی دیوار موش بود.»
وینستون که می کوشید صدای خویش را در اختیار گیرد، گفت: «اوبراین، میدانی که این کار ضرورتی ندارد. از من می خواهی چه کار کنم؟»
اوبراین جواب صریحی نداد. گفتار او رنگ گفتار مدیر مدرسه ها را داشت. اندیشناک به نقطه ای دور دیده دوخت، گویی طرف خطاب او مستمعینی بودند که پشت سر وینستون نشسته بودند.