که دروغ بی دروغ، میدانی که در کشف دروغ ید طولایی دارم - به من بگو که احساس حقیقی تو نسبت به ناظر کبیر چیست؟
- از او متنفرم.
- که از او متنفری؟ پس زمان آن رسیده که قدم بعدی را برداری. باید به ناظر کبیر مهر بورزی. اطاعت کردن از او بس نیست. باید به او مهر بورزی.
دست از شانه ی وینستون برداشت، او را به سوی نگهبانان هل داد و گفت: «اتاق ۱۰۱».
بند پنجم
:
وینستون در هر مرحله از اسارتش متوجه شده بود با چنین احساس می کرد - که در کجای بنای بی پنجرهی وزارت عشق قرار دارد. احتمالا در فشار هوا تفاوت هایی اندک وجود داشت. سلول هایی که در آنها نگهبانان او را زده بودند پایین تر از سطح زمین قرار داشتند، اتاقی که در آن اوبراین از او بازجویی کرده بود، بالا نزدیک پشت بام بود و اتاق ۱۰۱ به عمق ده ها متر زیر زمین. .
این اتاق از بیشتر سلول های قبلی بزرگتر بود. اما وینستون به پیرامونش توجه چندانی نداشت. تمام توجه او به دو میز کوچک با رومیزی سبز بود که روبه رویش قرار داشتند. یکی از آنها در فاصله ی یکی دو متری او بود و آن دیگر نزدیک در. چنانش به صندلی بسته بودند که سرش را هم نمی توانست حرکت بدهد. بالشتکی به پشت سرش گیره شده بود و بر آنش می داشت که راست به روبه رو نگاه کند.
لحظه ای تنها بود. سپس در باز شد. او براین پا به درون نهاد و گفت: «یک بار پرسیدی که در اتاق ۱۰۱ چه هست. گفتمت که جواب را خودت میدانی. همه میدانند. آنچه در اتاق ۱۰۱ هست، بدترین چیز در دنیاست.»
در از نو باز شد. نگهبانی آمد تو. وسیله ای سیمی - جعبه یا سبد مانندی - در
- از او متنفرم.
- که از او متنفری؟ پس زمان آن رسیده که قدم بعدی را برداری. باید به ناظر کبیر مهر بورزی. اطاعت کردن از او بس نیست. باید به او مهر بورزی.
دست از شانه ی وینستون برداشت، او را به سوی نگهبانان هل داد و گفت: «اتاق ۱۰۱».
بند پنجم
:
وینستون در هر مرحله از اسارتش متوجه شده بود با چنین احساس می کرد - که در کجای بنای بی پنجرهی وزارت عشق قرار دارد. احتمالا در فشار هوا تفاوت هایی اندک وجود داشت. سلول هایی که در آنها نگهبانان او را زده بودند پایین تر از سطح زمین قرار داشتند، اتاقی که در آن اوبراین از او بازجویی کرده بود، بالا نزدیک پشت بام بود و اتاق ۱۰۱ به عمق ده ها متر زیر زمین. .
این اتاق از بیشتر سلول های قبلی بزرگتر بود. اما وینستون به پیرامونش توجه چندانی نداشت. تمام توجه او به دو میز کوچک با رومیزی سبز بود که روبه رویش قرار داشتند. یکی از آنها در فاصله ی یکی دو متری او بود و آن دیگر نزدیک در. چنانش به صندلی بسته بودند که سرش را هم نمی توانست حرکت بدهد. بالشتکی به پشت سرش گیره شده بود و بر آنش می داشت که راست به روبه رو نگاه کند.
لحظه ای تنها بود. سپس در باز شد. او براین پا به درون نهاد و گفت: «یک بار پرسیدی که در اتاق ۱۰۱ چه هست. گفتمت که جواب را خودت میدانی. همه میدانند. آنچه در اتاق ۱۰۱ هست، بدترین چیز در دنیاست.»
در از نو باز شد. نگهبانی آمد تو. وسیله ای سیمی - جعبه یا سبد مانندی - در