نام کتاب: رمان 1984
. روزی از روزها بر آن می شدند تیربارانش کنند. معلوم نبود کدامین لحظه. اما اگر توسل به گمان ممکن میبود، چند ثانیه ای قبل و همواره از پشت سر و به هنگام عبور از سرسرا. ده ثانیه کفایت می کرد. در آن زمان، دنیای درون او دگرگون میشد. و سپس ناگهان، بدون آوردن کلامی بر زبان، بدون در اختیار گرفتن گامها، بدون تغییری در خطوط چهره - ناگهان پیکر رازدارش به زمین می خورد و مخازن نفرتش منفجر میشد. نفرت مانند شعله ای عظیم و توفنده سراسر بدنش را در خود می پیچید. و در همان لحظه - خیلی دیر یا خیلی زود - گلوله شلیک میشد. مغزش را پیش از اصلاح پریشان می کردند. اندیشه ی رافضیانه بیکیفر و بی توبه برای همیشه از دستشان میگریخت. در کمال خویش
حفره ای ایجاد می کردند. با نفرت از آنان سر در نقاب خاک فرو بردن عین آزادی بود.
چشمانش را بست. دشوارتر از پذیرفتن انضباط فکری بود. مسئله ی خوار داشتن و مثله کردن خویش در میان بود. می بایست در کثیف ترین مزبله ها فرو می شد. از همه وحشتناک تر و تهوع آورتر چه بود؟ به ناظر کبیر اندیشید. چهرهی غول آسا (ازبس تصویرش را دیده بود، همیشه به نظرش می آمد پهنای آن یک متر است) با سبیل و چشمان مشکی که این سو و آن سو آدم را دنبال می کرد، انگار با میل خویش در دریای ذهنش شناور شد. احساس حقیقی او نسبت به ناظر کبیر چه بود؟
صدای سنگین پوتین از راهرو آمد. در فولادین به صدای بلند باز شد. اوبراین وارد سلول شد و پشت سرش افسر چهره مومی نگهبانان سیاه جامه.
اوبراین گفت: «بلندشو. بیا اینجا.»
وینستون روبه روی او ایستاد. اوبراین شانه های وینستون را میان دستهای قدرتمندش گرفت، وراندازش کرد و گفت: «در فکر فریب من بوده ای. احمقانه بود. راست تر بایست. به صورت من نگاه کن» مکثی کرد و با لحنی آرام تر به گفته افزود: «داری پیشرفت میکنی. به لحاظ فکری اشکال کمی در تو بر جای مانده. فقط به لحاظ عاطفی از پیشرفت بازمانده ای. وینستون به من بگو و یادت باشد

صفحه 267 از 283