در دنیای به وهم آلودهی مواد مخدر، لحظه ای حضور جولیا را احساس کرده بود. جولیا انگار نه تنها با او که در درونش بود. گویی به بافت پوست او وارد شده بود. در آن لحظه، بیش از زمان مجالست و آزادی، دوستش داشته بود. نیز می دانست که جولیا هنوز زنده است و محتاج یاری او.
روی تختخواب دراز کشید و کوشید ششدانگ حواسش را جمع کند. چه کرده بود؟ به سبب همین ضعف چند سال به دوران اسارت خویش افزوده بود؟
لحظه ای دیگر صدای پوتین را از بیرون می شنید. چنان خطایی را بیکیفر رها نمی کردند. دیگر اکنون شستشان خبردار می شد که به شکستن پیمان منعقد دست زده است. از حزب تبعیت می کرد، اما همچنان از حزب نفرت داشت. در روزگاران پیشین، ذهنی رافضیانه را پشت نقاب همرنگی پنهان ساخته بود. اکنون گامی عقب تر نهاده بود. به لحاظ ذهن تسلیم شده، اما به نیالوده شدن دل دل هایش امید بسته بود. میدانست که بر خطاست و ترجیح میداد که چنین باشد. به این معنی پی می بردند - اوبراین پی می برد. در آن فریاد احمقانه اعتراف شده بود.
باید از سرنو شروع می کرد. چه بسا سالها به طول می انجامید. دستی به چهره اش کشید و کوشید خود را با شمایل تازه اش آشنا سازد. گودال هایی در گونه هایش ایجاد شده بود. استخوان گونه هایش تیز و بینی اش پهن می نمود. وانگهی، پس از آخرین باری که خود را در آینه دیده بود، یک دست دندان مصنوعی به او داده بودند. وقتی کسی نداند که شمایل چهره اش چه گونه است، وجنات آن را نمی تواند راز آلود نگه دارد. به هر صورت، در اختیار گرفتن صرف وجنات بس نبود. اولین بار متوجه شد که رازنگهداری حتی مستلزم مستور داشتن آن از خودش هم بود. لازم بود همه وقت از وجود آن باخبر باشد. اما تا پیش آمدن ضرورت نباید میگذاشت به هیچ عنوان سر از ضمیر خودآگاه در آورد. از این لحظه به بعد، علاوه بر درست اندیشیدن، باید درست احساس می کرد و درست خواب می دید. و در همه احوال نفرت خویش را مانند حجمی گرد - نوعی غده - که در عین آنکه پاره ای از تن اما گسسته از آن است، باید در درون خویش سر به مهر نگه می داشت.
روی تختخواب دراز کشید و کوشید ششدانگ حواسش را جمع کند. چه کرده بود؟ به سبب همین ضعف چند سال به دوران اسارت خویش افزوده بود؟
لحظه ای دیگر صدای پوتین را از بیرون می شنید. چنان خطایی را بیکیفر رها نمی کردند. دیگر اکنون شستشان خبردار می شد که به شکستن پیمان منعقد دست زده است. از حزب تبعیت می کرد، اما همچنان از حزب نفرت داشت. در روزگاران پیشین، ذهنی رافضیانه را پشت نقاب همرنگی پنهان ساخته بود. اکنون گامی عقب تر نهاده بود. به لحاظ ذهن تسلیم شده، اما به نیالوده شدن دل دل هایش امید بسته بود. میدانست که بر خطاست و ترجیح میداد که چنین باشد. به این معنی پی می بردند - اوبراین پی می برد. در آن فریاد احمقانه اعتراف شده بود.
باید از سرنو شروع می کرد. چه بسا سالها به طول می انجامید. دستی به چهره اش کشید و کوشید خود را با شمایل تازه اش آشنا سازد. گودال هایی در گونه هایش ایجاد شده بود. استخوان گونه هایش تیز و بینی اش پهن می نمود. وانگهی، پس از آخرین باری که خود را در آینه دیده بود، یک دست دندان مصنوعی به او داده بودند. وقتی کسی نداند که شمایل چهره اش چه گونه است، وجنات آن را نمی تواند راز آلود نگه دارد. به هر صورت، در اختیار گرفتن صرف وجنات بس نبود. اولین بار متوجه شد که رازنگهداری حتی مستلزم مستور داشتن آن از خودش هم بود. لازم بود همه وقت از وجود آن باخبر باشد. اما تا پیش آمدن ضرورت نباید میگذاشت به هیچ عنوان سر از ضمیر خودآگاه در آورد. از این لحظه به بعد، علاوه بر درست اندیشیدن، باید درست احساس می کرد و درست خواب می دید. و در همه احوال نفرت خویش را مانند حجمی گرد - نوعی غده - که در عین آنکه پاره ای از تن اما گسسته از آن است، باید در درون خویش سر به مهر نگه می داشت.