نام کتاب: رمان 1984
آگاهانه ای نبود که بتواند بدان وسیله زمان آن را جلوتر بیندازد. چه بسا ده دقیقه بعد، یا ده سال دیگر می بود. چه بسا سالها در سلول انفرادی نگهش میداشتند. چه بسا به اردوگاه کار اجباری می فرستادندش. چه بسا که زمان کوتاهی آزادش می کردند. امکان فراوانی داشت که پیش از تیرباران کردنش، کل نمایشنامه ی دستگیری و استنطاق او دوباره از سر اجرا شود. امر متیقن اینکه مرگ هیچگاه در لحظهی موعود فرا نمی رسید. سنت - سنت ناگفته: که هرکسی به نحوی از آن خبر داشت، هرچند هیچگاه به گوش نمی خورد - بر این روال بود که از پشت می زدند. در فاصله ی رفتن از سلولی به سلولی دیگر و ضمن عبور از سرسرا، بدون هشدار به پشت سر شلیک می کردند.
روزی از روزها - اما «روزی از روزها» بیان درستی نبود، احتمال داشت نیم شبی بوده باشد: یک بار - در بحر تأملاتی غریب و سعادت بار اندر شد. از سرسرا میگذشت و در انتظار گلوله بود. می دانست که گلوله لحظه ای دیگر شلیک می شود. همه چیز روبه راه شده و به قرار بازآمده بود. تردید دیگری بر جای نمانده بود، جروبحثی هم، درد و ترسی نیز هم. بدنش سالم و قوی بود. با شوق جنبش و با احساسی از راهپیمایی در زیر آفتاب، به راحتی راه می رفت. دیگر در سرسراهای تنگ و سفیدرنگ وزارت عشق نبود. در گذرگاهی عظیم و روشن از آفتاب بود، به پهنای یک کیلومتر. چنین می نمود که در نشئهی جنون آور مواد مخدر گام برمی دارد. در سرزمین طلایی بود و آن سوی چمنزار قدیمی و
خرگوش زده، کوره راهی را دنبال می کرد. نیزهی علف های کوتاه را در زیر پاهایش و تابش ملایم خورشید را بر چهره اش حس می کرد. در حاشیه ی چمنزار درختان نارون به دست نسیمی ملایم افتاده و جایی در ورای آن جوباری بود که ماهیان کوچک درون برکه های سبز رنگ آن در سایه ی درختان بید مجنون آرمیده بودند.
ناگهان با وحشت از رؤیا پرید. عرق از ستون فقراتش راه گرفته بود. صدای خودش را شنیده بود که فریاد میکشید:
- جولیا، جولیا، جولیا؛ عشق من! جولیا!

صفحه 265 از 283