جاذبه مهمل بود. او براین گفته بود: «اگر بخواهم، می توانم کف این اتاق را مانند حباب صابون در هوا شناور سازم.» وینستون به بازسازی آن پرداخت: «اگر او فکر کند که کف اتاق را در هوا شناور می سازد، و اگر همزمان من هم فکر کنم که شاهد عمل او هستم، آنگاه عمل اتفاق افتاده است.» ناگهان، به سان تخته ی کشتی شکسته ای که از ته دریا بالا می آید، این اندیشه از اعماق ذهنش بر شد که: «درواقع اتفاق نمی افتد. آن را متصور می سازیم. وهم است.» در دم این اندیشه را به اعماق ذهن باز پس فرستاد. مغالطهی آشکار بود. از پیش فرض می کرد که جایی خارج از وجود انسان، دنیایی «واقعی» بود که در آن حوادث «واقعی» اتفاق می افتاد. اما چه گونه چنان دنیایی وجود می داشت؟ جز به پایمردی ذهن، چه معرفتی از امور عالم داریم؟ تمام واقعه ها در ذهن است. هرآنچه در تمام ذهنها اتفاق بیفتد، به راستی اتفاق افتاده است.
برایش اصلا دشوار نبود که این مغالطه را برملا کند، و در خطر تسلیم به آن قرار نمی گرفت. با این حال، دریافت که این امر نباید بر او واقع می شد. هر زمان که اندیشهی خطرناکی سر برمیداشت، ذهن باید در برابر آن دست به ایجاد نقطه ای کور میزد. این روند می بایست خود به خودی و غریزی میشد. در زبان جدید به آن توقف جرم میگفتند.
دست به کار تمرین توقف جرم شد. قضایایی برای خود مطرح می ساخت - «حزب میگوید که زمین مسطح است»، «حزب میگوید که یخ سنگین تر از آب است» - و ندیدن یا نفهمیدن قضایای متباین با آنها را به خود تعلیم میداد. کار ساده ای نبود. نیاز به قدرت عظیم تعقل و بدیهه پردازی داشت. فی المثل، مسائل ریاضی از قبیل «دو به علاوهی دو می شود پنج»، ورای حوزه ی فکری او بود. به ورزش ذهنی هم نیاز داشت، یعنی توانایی ظریف ترین بهره گیری از منطق در یک لحظه، و ناآگاه بودن از فاحش ترین خطاهای منطقی در لحظه ای دیگر. حماقت همان اندازه لازم بود که هوش، و فراچنگ آوردن آن هم به همان اندازه دشوار.
تمام این مدت در گوشه ای از ذهنش از خود می پرسید چه وقت تیربارانش میکنند. او براین گفته بود: «همه چیز به خودت بستگی دارد.» اما می دانست عمل
برایش اصلا دشوار نبود که این مغالطه را برملا کند، و در خطر تسلیم به آن قرار نمی گرفت. با این حال، دریافت که این امر نباید بر او واقع می شد. هر زمان که اندیشهی خطرناکی سر برمیداشت، ذهن باید در برابر آن دست به ایجاد نقطه ای کور میزد. این روند می بایست خود به خودی و غریزی میشد. در زبان جدید به آن توقف جرم میگفتند.
دست به کار تمرین توقف جرم شد. قضایایی برای خود مطرح می ساخت - «حزب میگوید که زمین مسطح است»، «حزب میگوید که یخ سنگین تر از آب است» - و ندیدن یا نفهمیدن قضایای متباین با آنها را به خود تعلیم میداد. کار ساده ای نبود. نیاز به قدرت عظیم تعقل و بدیهه پردازی داشت. فی المثل، مسائل ریاضی از قبیل «دو به علاوهی دو می شود پنج»، ورای حوزه ی فکری او بود. به ورزش ذهنی هم نیاز داشت، یعنی توانایی ظریف ترین بهره گیری از منطق در یک لحظه، و ناآگاه بودن از فاحش ترین خطاهای منطقی در لحظه ای دیگر. حماقت همان اندازه لازم بود که هوش، و فراچنگ آوردن آن هم به همان اندازه دشوار.
تمام این مدت در گوشه ای از ذهنش از خود می پرسید چه وقت تیربارانش میکنند. او براین گفته بود: «همه چیز به خودت بستگی دارد.» اما می دانست عمل