نیست. عاقبت تردیدی بر جای نماند که چاق تر می شود. اکنون رانهایش کلفت تر از زانوانش بودند. پس از آن، ابتدا با اکراه، دست به ورزش زد. طولی نکشید که، از روی شمارش گام هایش در سلول، می توانست سه کیلومتر راه برود. شانه های
خمیده اش راست تر می شد. به تمرین های ورزشی پیشرفته تری دست زد و با شگفتی و حقارت دریافت که از انجام چه کارهایی عاجز است. سوای راه رفتن کار دیگری از او برنمی آمد، نمی توانست عسلی را بردارد، نمی توانست روی یک پا بایستد. چمباتمه می زد و با در دی جانکاه در ران و کف پا متوجه می شد که فقط می تواند خود را در وضعیت ایستاده نگه دارد. روی شکم دراز می کشید و سعی میکرد وزن بدنش را با دست بالا بیاورد. بیهوده بود، یک سانتی متر هم نمی توانست خود را بالا بکشد. اما پس از چندروزی دیگر - چند وعده غذای بیشتر از این خوان هم گذشت. زمانی رسید که این کار را شش بار پشت سر هم انجام میداد. کم کم به بدن خویش میبالید و به این باور می افتاد که چهره اش نیز حالت عادی خود را باز می یابد. تنها وقتی دست به کله ی طاسش می نهاد، چهرهی شیاردار و درهم شکسته ای که از آیینه نگاهش کرده بود به یادش می افتاد.
ذهنش فعال تر می شد. روی تختخواب چوبی می نشست و با لوح بر روی زانو پشت به دیوار میداد و با تعمق به کار دوباره آموزی خویش می پرداخت.
تسلیم شده بود. روی این مسئله توافق شده بود. در واقع، حالا متوجه میشد که پیش از اخذ تصمیم آمادهی تسلیم بوده است. از لحظه ای که پا به وزارت عشق گذاشته بود و حتی در آن دقایقی که همراه جولیا از روی عجز ایستاده و صدای آهنین از تله اسکرین به آنها میگفت چه کار کنند - به بیهودگی و پوشالی بودن کوشش خویش در مقابله با قدرت حزب پی برده بود. حالا دیگر میدانست که هفت سال تمام، مانند سوسکی زیر ذره بین، تحت مراقبت پلیس اندیشه بوده است. هیچ عمل جسمانی، هیچ صدای بلند، از زیر نگاه آنان نگریخته بود و به تمام افکار او پی برده بودند. حتی ذرهی غبار را روی جلد دفتر یادداشتش به دقت جایگزین ساخته بودند. برای او نوار گذاشته و عکس نشانش داده بودند. بعضی از عکس ها، عکس او و جولیا بود. آری، حتی.... دیگر توان جنگیدن با حزب را
خمیده اش راست تر می شد. به تمرین های ورزشی پیشرفته تری دست زد و با شگفتی و حقارت دریافت که از انجام چه کارهایی عاجز است. سوای راه رفتن کار دیگری از او برنمی آمد، نمی توانست عسلی را بردارد، نمی توانست روی یک پا بایستد. چمباتمه می زد و با در دی جانکاه در ران و کف پا متوجه می شد که فقط می تواند خود را در وضعیت ایستاده نگه دارد. روی شکم دراز می کشید و سعی میکرد وزن بدنش را با دست بالا بیاورد. بیهوده بود، یک سانتی متر هم نمی توانست خود را بالا بکشد. اما پس از چندروزی دیگر - چند وعده غذای بیشتر از این خوان هم گذشت. زمانی رسید که این کار را شش بار پشت سر هم انجام میداد. کم کم به بدن خویش میبالید و به این باور می افتاد که چهره اش نیز حالت عادی خود را باز می یابد. تنها وقتی دست به کله ی طاسش می نهاد، چهرهی شیاردار و درهم شکسته ای که از آیینه نگاهش کرده بود به یادش می افتاد.
ذهنش فعال تر می شد. روی تختخواب چوبی می نشست و با لوح بر روی زانو پشت به دیوار میداد و با تعمق به کار دوباره آموزی خویش می پرداخت.
تسلیم شده بود. روی این مسئله توافق شده بود. در واقع، حالا متوجه میشد که پیش از اخذ تصمیم آمادهی تسلیم بوده است. از لحظه ای که پا به وزارت عشق گذاشته بود و حتی در آن دقایقی که همراه جولیا از روی عجز ایستاده و صدای آهنین از تله اسکرین به آنها میگفت چه کار کنند - به بیهودگی و پوشالی بودن کوشش خویش در مقابله با قدرت حزب پی برده بود. حالا دیگر میدانست که هفت سال تمام، مانند سوسکی زیر ذره بین، تحت مراقبت پلیس اندیشه بوده است. هیچ عمل جسمانی، هیچ صدای بلند، از زیر نگاه آنان نگریخته بود و به تمام افکار او پی برده بودند. حتی ذرهی غبار را روی جلد دفتر یادداشتش به دقت جایگزین ساخته بودند. برای او نوار گذاشته و عکس نشانش داده بودند. بعضی از عکس ها، عکس او و جولیا بود. آری، حتی.... دیگر توان جنگیدن با حزب را