نام کتاب: رمان 1984
صورتی که علاقه ای به این کار می داشت، امکان پذیر بود. چون در فواصل معینی به او غذا می دادند. به گمانش، در بیست و چهار ساعت سه وعده به او غذا می دادند. گاهی به این فکر می افتاد که آیا در شب یا در روز به او غذا می دهند. غذا حرف نداشت. از هر سه وعده، یک وعده غذای گوشتی به او میدادند. یک بار هم برایش پاکتی سیگار آوردند. کبریت نداشت، اما نگهبان صم بکمی که برایش غذا می آورد، سیگارش را روشن میکرد. کشیدن سیگار، اولین بار ناراحتش کرد، اما مقاومت کرد و زمانی دراز پاکت سیگار را نگه داشت. بعد از هر غذا نصف سیگاری میکشید. .
لوحی سفید با ته مدادی متصل به گوشه ی آن، به او داده بودند. ابتدا استفاده ای از آن نمی کرد. بیدار هم که بود، نا نداشت. اغلب در فاصله ی غذاها بی جنبش دراز میکشید، گاهی می خوابید، گاهی در بحر تأملاتی بی حاصل بیدار می ماند. اما گشودن چشمها را مایه ی زحمت فراوان می یافت. از مدتها پیش عادت کرده بود که با تابش نور قوی بر چهره اش بخوابد. تفاوتی نمی کرد، الا اینکه رؤیاهایش پیوستگی بیشتری داشت. در تمام این مدت خوابهای زیادی می دید و همیشه هم
خواب های خوش. در «سرزمین طلایی» بود، یا در میان خرابه های عظیم و باشکوه و آفتاب گرفته، همراه مادرش و جولیا و اوبراین، نشسته بود - کاری نمی کردند، فقط زیر آفتاب می نشستند، گل می گفتند و گل میشنیدند. هنگام بیداری هم اگر اندیشه ای میداشت، دربارهی رؤیاهایش بود. چنین می نمود که در غیاب انگیزهی درد، قدرت تعقل از او سلب شده است. حوصله اش سرنمی رفت. نه میل به گفت وگو داشت و نه می خواست رشتهی افکارش گسیخته شود. تنها بودن، کتک نخوردن، استنطاق نشدن، غذای کافی برای خوردن داشتن، پاکیزه بودن، مایهی طیب خاطر کامل او بود. .
یواش یواش، زیاد خوابیدن از سرش افتاد، اما همچنان دلش نمی خواست از رختخواب بیرون بیاید. همهی فکر و ذکرش این بود که آرام دراز بکشد و احساس کند که بدنش توان خود را باز می یابد. به اینجا و آنجای بدنش دست میزد تا مطمئن شود که برجسته شدن عضلات و سفت شدن پوستش توهم

صفحه 261 از 283