نام کتاب: رمان 1984
میگشت: بیش از آنچه تصور کرده بود، در اینجا بوده است. سپس ناگهان با پیچیدن ژنده پاره ها به دور بدنش، احساسی از ترحم برای بدن ویران شده اش بر جان او چنگ زد. پیش از آنکه بداند چه می کند، خود را روی عسلی کنار تختخواب انداخته و های های گریه سرداده بود. از زشتی خود آگاه بود و از بی قوارگی اش، بسته استخوانی در زیر جامهی کثیف که زیر نور تند و سفید نشسته بود و میگریست. خویشتن داری از کف داده بود. او براین دستی از روی مهر بر شانه اش نهاد و گفت:
- همیشه چنین نخواهد ماند. هر زمان که اراده کنی، می توانی از چنگ آن بگریزی. همه چیز به خودت بستگی دارد.
وینستون با هق هق گریه گفت: «تو این بلا را به سرم آورده ای! تو مرا به این حال و روز انداخته ای.»
- وینستون، این تو بودی که خودت را به حال و روز کنونی انداختی. از وقتی که در برابر حزب علم طغیان برافراشتی، این را قبول کردی. در همان کردار اول نهفته بود. چیزی که پیش بینی نکرده بودی، اتفاق نیفتاده است.
اوبراین مکثی کرد و آنگاه به گفته چنین ادامه داد:.
- وینستون، ما شه ماتت کرده ایم. تو را در هم شکسته ایم. دیده ای که بدنت چه گونه است. ذهنت هم همان حالت را دارد. گمان نمیکنم غرور زیادی در تو بر جای مانده باشد. لگدن و شلاق خورده ای، مورد توهین قرار گرفته ای، از درد نالیدهای، روی خون و استفراغت غلت زدهای. فریاد الامان سردادهای، همه کس و همه چیز را لو داده ای. خفتی نمانده که بر سرت نیامده باشد.
وینستون دست از گریستن برداشته بود، هرچند اشک از چشمانش سرازیر بود. سر بالا نمود و به او براین نگریست.|
- جولیا را لو نداده ام.
اوبراین با حالتی اندیشناک به او نگاه کرد و گفت: «کاملا درست است. جولیا را لو نداده ای.» .
آن احترام خاص نسبت به او براین، که انگار چیزی توان از بین بردنش را

صفحه 259 از 283