نام کتاب: رمان 1984
نگریستن چه بوده است. انحنای ستون فقرات شگفت آور بود. شانه های ریزنقش
چنان به جلو خمیده بود که سینه را به صورت حفره در آورده بود. گردن استخوانی انگار در زیر وزن جمجمه خمیدگی مضاعف یافته بود. از روی گمان می توانست بگوید که بدن او بدن آدمی شصت ساله است و مبتلا به مرضی دژخیمی است.
اوبراین گفت: «گاهی با خود اندیشیده ای که چهرهی من - چهرهی عضو حزب مرکزی - پیر و فرسوده می نماید. دربارهی چهرهی خودت نظرت چیست؟»
شانهی وینستون را گرفت و او را مانند دوکی چرخانید، به گونه ای که روبه روی هم قرار گرفتند. گفت: «ببین به چه حال و روزی افتاده ای. ببین که کثافت از سر و رویت می بارد. به چرک لای انگشت های پایت نگاه کن. به جراحت تهوع آور پایت نگاه کن. هیچ میدانی که مثل بز بوی گند میدهی؟ شاید دیگر بو را نمی شنوی. به زارونزار بودنت نگاه کن. می بینی؟ می توانم انگشت شست و سبابهام را دور بازویت به هم برسانم. می توانم گردنت را مثل هویج بشکنم. می دانی که از وقتی در اختیار ما بوده ای، بیست و پنج کیلو کم کرده ای؟ حتی موی سرت هم مشت مشت ورمی آید. نگاه کن!» چنگ در موهای وینستون انداخت و بافه ای از آن کند. «دهانت را باز کن. نه، ده، یازده دندان بر جای مانده است. اینجا که آمدی، چند دندان داشتی؟ چندتا دندانی هم که مانده، ورمی آیند. اینجا را نگاه کن!»
یکی از دندان های پیشین باقی ماندهی وینستون را لای انگشت شست و انگشت سبابه اش گرفت. چانهی وینستون تیر کشید. او براین دندان لق او را از ریشه درآورده بود. آن را به داخل سلول انداخت و گفت «تو داری می پوسی. داری فرو میریزی. تو چه هستی؟ انبانی از کثافت. حالا برگرد و دوباره به آینه نگاه کن، آن شیء را که مقابلت ایستاده می بینی؟ آخرین انسان است. اگر انسان باشی، آن انسانیت است. حالا لباس هایت را بپوش»
وینستون با حرکتی آهسته و بی جان به پوشیدن لباس پرداخت. انگار تا حالا متوجه نشده بود که چه قدر ریز و لاغر شده است. تنها یک اندیشه در ذهنش

صفحه 258 از 283