نام کتاب: رمان 1984
اوبراین گفت: «تو آخرین انسانی. پاسدار روح انسانی. خودت را چنان که هستی، خواهی دید. لباس هایت را در بیاور.»
وینستون بندی که رو پوشش را نگه داشته بود باز کرد. زیپ رو پوشش از مدت ها پیش کنده شده بود. به یادش نمی آمد که از زمان دستگیری تمام لباس هایش را به یکباره از تن به در آورده باشد. زیر روپوش، کهنههای کثیف و زردرنگ به دور بدنش پیچیده شده بود. شلاله های لباس زیر بودند. وقتی آنها را به زمین می انداخت، متوجه شد که یک آینه ی سه گوشه در انتهای اتاق قرار دارد. به آن نزدیک شد، سپس بر جای ایستاد و آه از نهادش برآمد.
او براین گفت: «جلوتر برو. بین زاویه های آینه بایست. از پهلو هم خودت را خواهی دید.»
بر اثر وحشت بود که وینستون بر جای ایستاده بود. یک شیء خمیده و خاکستری رنگ و اسکلت گونه به سوی او پیش می آمد. هیئت واقعی آن، سوا از این واقعیت که می دانست خود اوست، ترسناک بود. به آینه نزدیکتر شد. چهرهی این هیولا، به سبب هیئت خمیده اش، فروآویخته می نمود. چهره ای بی قرار، چهرهی آدمی محبوس، با پیشانی برآمده ای که به کله ای طاس ختم می شد، بینی خمیده و استخوان گونه های ضربه خورده که بر بالای آن چشمانی وحشی و نگران قرار داشتند. گونه ها شیاردار بودند و دهان هیئتی فروکشیده داشت. یقینا چهرهی خود او بود، اما در نظرش بیش از درون او دگرگون گشته بود. انفعالاتی که این چهره ثبت می کرد، با انفعالاتی که خود او احساس میکرد متفاوت بود. قسمتی از موهای سرش ریخته بود. در لحظه ی اول به نظرش آمده بود که موهایش به رنگ خاکستری درآمده است، اما پوست سرش بود که خاکستری شده بود. جز دستها و دایره ای از چهره اش، تمام بدن او بر اثر چرک و کثافت فرو مرده، خاکستری شده بود. اینجا و آنجا، زیر چرک و کثافت، نشان های سرخ زخم بود و نزدیک قوزک پا، پوست از روی واریس ملتهب او ورمی آمد. اما از اینها بدتر، تحلیل رفتگی بدنش بود. دنده ها به باریکی دنده های اسکلت بود. پاها چنان لاغر بود که زانوها کلفت تر از ران شده بود. حالا متوجه شد که منظور اوبراین از پهلو

صفحه 257 از 283