نام کتاب: رمان 1984
قدرت حرف می زنم، حال آنکه نمی توانم حتی جلوی زوال جسمم را بگیرم. وینستون، مگر نمی فهمی که فرد فقط سلولی بیش نیست؟ خستگی سلول مایهی قدرت ارگانیسم بدن است. مگر آدم با چیدن ناخن می میرد؟
از تختخواب رو برگرداند و با دستی در جیب به بالا و پایین رفتن پرداخت و گفت:
- ما روحانیان قدرتیم. خدا قدرت است. اما فی الحال، تا آنجا که به تو مربوط می شود، قدرت واژه ای بیش نیست. برای تو زمان آن رسیده که چیزهایی در معنای قدرت بدانی. اولین چیزی که باید متوجه باشی این است که قدرت جمعی است. فرد فقط وقتی قدرت دارد که از فرد بودن می دهد. این شعار حزب را که آزادی بردگی است، می دانی. هیچ به خاطرت رسیده است که این شعار را می توان وارونه کرد؟ بردگی آزادی است. تنها و آزاد، انسان همواره شکست می خورد. باید هم چنین باشد، چون هر انسانی محکوم به مرگ است، که بزرگ ترین شکست هاست. اما اگر بتواند خالصة و مخلصا تسلیم شود، اگر بتواند از هویت خویش بگریزد، اگر بتواند چنان در حزب مستحیل شود که خود حزب
گردد، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است. دومین چیزی که باید متوجه باشی این است که قدرت اعمال قدرت بر روی انسانهاست. بر روی جسم، اما بالاتر از آن، بر روی ذهن. قدرت بر روی ماده، یا همان چیزی که تو واقعیت خارجی اش مینامی، حائز اهمیت نیست. تسلط ما بر ماده کامل شده است.
وینستون لحظه ای صفحهی عقربک نما را از یاد برد. تلاش سختی کرد تا خود را برخیزاند، که حاصل آن چیزی جز از درد به خود پیچیدن، نبود. عنان از زبان برکشید که: «ولی چه گونه می توانید ماده را در تسلط بگیرید؛ شما حتی نمی توانید آب و هوا یا قانون جاذبه را در تسلط بگیرید. و تازه بیماری و درد و مرگ هست که...»
اوبراین با حرکت دست او را ساکت کرد و گفت: «ما بر ماده مسلط هستیم چون ذهن را در تسلط خویش داریم. واقعیت در درون کاسهی سر است. وینستون، یواش یواش یاد میگیری. چیزی نیست که ما نتوانیم انجام دهیم. ناپیدا

صفحه 250 از 283