نام کتاب: رمان 1984
می برم. ذهنت با ذهن من سازگار است. به ذهن من شباهت دارد، الا اینکه از بد حادثه دیوانه ای بیش نیستی. پیش از ختم جلسه، در صورتی که مایل باشی می توانی سؤالاتی از من بکنی.» |
- هر سؤالی که بخواهم؟
اوبراین گفت: «هر سؤال.» و چون دید که وینستون چشم به صفحه ی عقربک نما دوخته است، اضافه کرد: «خاموش است، اولین سؤالت چیست؟» |
- بر سر جولیا چه آورده اید؟
اوبراین از نو لبخند زد و گفت: «وینستون، تو را لو داد. در دم و بی ملاحظه. کمتر کسی را دیده ام که چنان سریع به جبهه ی ما وارد شود. اگر او را ببینی، به جایش نمی آوری. تمام عصیان و نیرنگ و حماقت و آلودگی ذهنش در وجود او سوزانیده شده است. تشرف کاملی بود که شایسته ی درج کردن در کتاب های درسی است.
- شکنجه اش دادید؟ . اوبراین این را بی جواب گذاشت و گفت: «سؤال بعدی.» - آیا ناظر کبیر وجود دارد؟ - البته که وجود دارد. حزب وجود دارد. ناظر کبیر تجسم حزب است. - آیا او همان گونه که من وجود دارم، وجود دارد؟ - تو وجود نداری.
بار دیگر حس زبونی بر وینستون عارض شد. از بحث هایی که عدم او را ثابت می کرد آگاه بود، یا می توانست تصور کند. اما این بحث ها مهمل بود، فقط بازی با الفاظ بود. آیا این گفته که «تو وجود نداری»، دربردارندهی محال منطقی نبود؛ اما چه سود از به زبان آوردنش؟ از اندیشه ی بحث های بی جواب و دیوانه واری که او براین با آنها نابودش می کرد، ذهنش پریشان شد. با ملالت گفت: «فکر میکنم وجود دارم. از هویت خویش آگاهم. به دنیا آمده ام و از دنیا خواهم رفت. دست و پا دارم. نقطهی معینی را در فضا اشغال می کنم. هیچ جسم دیگری نمی تواند همزمان آن نقطه را اشغال کند. در این مفهوم، آیا ناظر کبیر وجود دارد؟»

صفحه 245 از 283