- آری.
- همین الان انگشت های دستم را جلوی تو گرفتم. پنج انگشت دیدی. آیا به یاد می آوری؟
- آری.
- اوبراین انگشت های دست چپش را با پنهان ساختن انگشت شست، بالا گرفت.
- در اینجا پنج انگشت هست. آیا پنج انگشت می بینی؟ - آری.
و راستی را که لحظه ای گذرا، پیش از آنکه چشم انداز ذهنش تغییر یابد، آنها را دید. بی آنکه نقصی در کار دست باشد، پنج انگشت را دید. سپس همه چیز از نو به حالت عادی بازگشت، و ترس و نفرت و سرگشتگی دیرین به شکلی انبوه بازگشت. اما هنگامی که پیشنهاد تازهی اوبراین تکه ی خالی مغزش را پر کرده و حقیقتی مطلق شده بود و هنگامی که دو و دو، به همان سادگی که پنج، می توانست سه بشود، لحظه ای از یقین روشن به میان آمده بود. نمی دانست چه قدر، شاید سی ثانیه. و پیش از آنکه او براین دستش را پایین بیاورد، محو شده بود. اما هرچند که نمی توانست آن را بازبیابد، می توانست به یادش آورد، همانگونه که آدم تجربهی روشن دوران دوری از زندگی اش را، هنگامی که در واقع آدم دیگری است، به یاد می آورد.
اوبراین گفت: «حالا می بینی که به هر حال امکانش هست.» وینستون گفت: «آری»
اوبراین با طیب خاطر از جا برخاست. وینستون در سمت چپ خودش مرد سفید پوش را دید که آمپولی را شکست و مایع آن را به سرنگ کشید. اوبراین با لبخندی رو به وینستون نمود. به همان شیوهی دیرین، عینکش را روی بینی
جابه جا کرد و گفت: «به یاد می آوری که در دفتر یادداشتت نوشته بودی که اهمیت ندارد دوست یا دشمن باشم، چون دست کم آدمی هستم که زبان حال تو را میدانم و می توانی با من حرف بزنی؟ حق با تو بود. از حرف زدن با تو لذت
- همین الان انگشت های دستم را جلوی تو گرفتم. پنج انگشت دیدی. آیا به یاد می آوری؟
- آری.
- اوبراین انگشت های دست چپش را با پنهان ساختن انگشت شست، بالا گرفت.
- در اینجا پنج انگشت هست. آیا پنج انگشت می بینی؟ - آری.
و راستی را که لحظه ای گذرا، پیش از آنکه چشم انداز ذهنش تغییر یابد، آنها را دید. بی آنکه نقصی در کار دست باشد، پنج انگشت را دید. سپس همه چیز از نو به حالت عادی بازگشت، و ترس و نفرت و سرگشتگی دیرین به شکلی انبوه بازگشت. اما هنگامی که پیشنهاد تازهی اوبراین تکه ی خالی مغزش را پر کرده و حقیقتی مطلق شده بود و هنگامی که دو و دو، به همان سادگی که پنج، می توانست سه بشود، لحظه ای از یقین روشن به میان آمده بود. نمی دانست چه قدر، شاید سی ثانیه. و پیش از آنکه او براین دستش را پایین بیاورد، محو شده بود. اما هرچند که نمی توانست آن را بازبیابد، می توانست به یادش آورد، همانگونه که آدم تجربهی روشن دوران دوری از زندگی اش را، هنگامی که در واقع آدم دیگری است، به یاد می آورد.
اوبراین گفت: «حالا می بینی که به هر حال امکانش هست.» وینستون گفت: «آری»
اوبراین با طیب خاطر از جا برخاست. وینستون در سمت چپ خودش مرد سفید پوش را دید که آمپولی را شکست و مایع آن را به سرنگ کشید. اوبراین با لبخندی رو به وینستون نمود. به همان شیوهی دیرین، عینکش را روی بینی
جابه جا کرد و گفت: «به یاد می آوری که در دفتر یادداشتت نوشته بودی که اهمیت ندارد دوست یا دشمن باشم، چون دست کم آدمی هستم که زبان حال تو را میدانم و می توانی با من حرف بزنی؟ حق با تو بود. از حرف زدن با تو لذت