نام کتاب: رمان 1984
در این لحظه انفجاری وحشتناک، یا چیزی شبیه به انفجار، روی داد. هرچند به لحاظ صدا یقینی در میان نبود. بی تردید شعاع نوری خیره کننده بود. وینستون آسیب ندیده بود، تنها به سجده افتاده بود. هرچند به هنگام روی دادن آن واقعه به پشت دراز کشیده بود، این احساس شگفت را داشت که با ضربه ای به حالت سجودش در آورده اند. ضربه ای جانانه و بی درد او را به این حالت انداخته بود. چیزی هم در درون سرش روی داده بود. قدرت دید خود را که بازیافت، به یاد آورد که چه کسی بود و کجا بود و چهره ای را که به او دوخته شده بود بازشناخت. اما در جایی از مغزش تکه ی بزرگی خالی بود، گویی تکه ای را از مغزش برداشته بودند.
اوبراین گفت: «به درازا نمیکشد. به چشمان من نگاه کن. اقیانوسیه در جنگ با کدام کشور است؟»
وینستون در اندیشه شد. میدانست که منظور از اقیانوسیه چیست و خودش هم شهروند اقیانوسیه است. اروسیه و شرقاسیه را هم به یاد می آورد. اما نمیدانست که با که می جنگد. در واقع خبر نداشت که جنگی در کار است.
- به یاد نمی آورم. - اقیانوسیه در جنگ با شرقاسیه است. حالا به یاد می آوری؟
- آری.
- اقیانوسیه همواره در جنگ با شرقاسیه بوده است. از آغاز زندگی ات، از آغاز حزب، از آغاز تاریخ، جنگ و همواره همان جنگ بی وقفه در کار بوده است. این را به یاد می آوری؟
- آری. .
- یازده سال پیش دربارهی سه آدمی که به خاطر خیانت محکوم به مرگ شده بودند، افسانه ای خلق کردی. وانمود کردی که بریده روزنامه ای مبنی بر اثبات بی گناهی آنان دیده ای. چنان چیزی هیچگاه وجود نداشته است. آن را از خودت درآوردی و بعدها باورش کردی. حالا آن لحظه ای که نخستین بار این افسانه را ساختی به یاد می آوری. آن را به یاد می آوری؟

صفحه 243 از 283