نام کتاب: رمان 1984
خویش بود. به آن قامت سنگین و در عین حال فریبا، که پس و پیش می رفت و در زاویهی دیدش قرار می گرفت، یا از آن خارج می شد، مینگریست. او براین آدمی بود که از هر حیث بزرگ تر از او بود. تمام انگارهای بالفعل و بالقوهی او را اوبراین از قبل شناخته و به محک زده و رد کرده بود. ذهن او ذهن وینستون را در بر داشت. اما در آن صورت اطلاق دیوانگی به اوبراین از کجا صدق می کرد؟ حتما وینستون بود که دیوانه بود. اوبراین بر جای ایستاد و به او نگاه کرد. صدایش دوباره خشن شده بود. .
- وینستون، یک وقت خیال نکنی که با وجود تسلیم کامل به ما خودت را نجات میدهی. هرکس که یک بار به گمراهی افتاده باشد، نجات نخواهد یافت.
حتی اگر اراده مان به این تعلق بگیرد که بگذاریم زندگی طبیعی خود را به سر آوری، هیچگاه از چنگ ما نمی توانی بگریزی. آنچه اینجا بر سرت می آید، همیشگی است. این را دیگر به یاد داشته باش. چنانت میکوبیم که نقطه ی عزیمتی از پی نداشته باشد. چیزهایی بر سرت می آید که اگر هزار سال هم زنده بمانی، داغ آنها بر پیشانی ات بر جای می ماند. دیگر هیچگاه گنجایش احساس معمولی انسانی را نخواهی داشت. همه چیز در درونت خواهد مرد. دیگر هیچگاه گنجایش عشق، دوستی، لذت زندگی، خنده، کنجکاوی، شهامت، همگرایی را نخواهی داشت. پوشالی خواهی بود. فشارت میدهیم تا تهی شوی، و آنگاه تو را انباشته از
خودمان خواهیم کرد. . مکثی کرد و به مرد سفیدپوش اشاره نمود. وینستون متوجه شد که دستگاه سنگینی را از پشت سرش وارد اتاق می کنند. اوبراین کنار تخت نشسته بود، به گونه ای که چهره اش تقریبا همسطح چهرهی وینستون قرار داشت. از بالای سر وینستون با مرد سفید پوش حرف می زد. گفت: «سه هزار»
دو بالشتک نرم، که تا اندازهای نمناک بودند، به شقیقه های وینستون گیره شدند. وینستون به خود لرزید. درد می آمد، دردی از نوع جدید. او براین دستی از سر اطمینان و رأفت بر دست او نهاد و گفت: «این بار دردی ندارد. چشمانت را به چشمان من بدوز»

صفحه 242 از 283