روی اختیار باشد. ما رافضی را به این دلیل که در برابر مان مقاومت می کند نمیکشیم. مادام که مقاومت می کند، او را نمی کشیم. او را به آیین خویش در می آوریم، ذهن درونی اش را در اختیار میگیریم، شکل دوباره ای به او می دهیم. پلیدی و پندار را در وجود او می سوزانیم. او را به جبههی خویش میکشانیم، و او نه به صورت ظاهری که از صمیم قلب و با جان و دل هوادارمان می شود. پیش از آنکه بکشیم اش، او را از خودمان می کنیم. برایمان تحمل ناپذیر است که جایی در دنیا، اندیشه ای بر خطا، هرچند هم مخفی و عاجز، وجود داشته باشد. حتی در لحظه ی مرگ هم نمی توانیم اجازهی انحراف بدهیم. در روزگاران پیشین، رافضی به قربانگاه که میرفت، همچنان رافضی بود و اندیشه ی رافضیانه اش را با افتخار اعلام می کرد. حتی قربانی پاکسازی های روسیه، هنگامی که در مقابل جوخه ی اعدام می ایستاد، می توانست اندیشهی عصیان را، که در جمجمه ی خویش به بند کشیده بود، منتشر سازد. اما ما پیش از آنکه مغز را با گلوله پریشان کنیم، آن را بی نقص می سازیم. فرمان دیکتاتوری های قدیم «مکن» بود و فرمان توتالیترها
بکن»؛ فرمان ما «تویی» است. هرکس را که اینجا می آوریم، هیچگاه در برابر ما نخواهد ایستاد. همه از زنگار زدوده می شوند. حتی آن سه خائن نگون بخت را که زمانی به بیگناهی آنان باور داشتی، جونز و هارنسون و روترفورد را میگویم، در پایان به زانو درآوردیم. در بازجویی آنان شرکت جستم. از پا درآمدن تدریجی آنان را نالیدن و بر زمین غلتیدن و گریستن - شاهد بودم. در پایان، این نالیدنها و بر زمین غلتیدن ها و گریستن ها، از سر درد یا ترس نبود، تنها از سر توبه بود. زمانی که کارشان را ساخته بودیم، جز پوسته ی آدمیزاد نبودند. چیزی جز تأسف از کردار خویش، و عشق به ناظر کبیر، در آنان بر جای نمانده بود. عشق آنان به ناظر کبیر، آدم را تحت تأثیر قرار می داد. التماس میکردند که در دم تیرباران شوند، تا با ذهنی پاک بمیرند.
صدای اوبراین تا حدودی رؤیایی گشته بود. جلال، شیفتگی و شیدایی، همچنان بر چهره اش بود. وینستون با خود گفت: او تظاهر نمی کند، رنگ و ریا ندارد، به هر کلمه ای که می گوید باور دارد. آنچه عذابش میداد، آگاهی از حقارت فکری
بکن»؛ فرمان ما «تویی» است. هرکس را که اینجا می آوریم، هیچگاه در برابر ما نخواهد ایستاد. همه از زنگار زدوده می شوند. حتی آن سه خائن نگون بخت را که زمانی به بیگناهی آنان باور داشتی، جونز و هارنسون و روترفورد را میگویم، در پایان به زانو درآوردیم. در بازجویی آنان شرکت جستم. از پا درآمدن تدریجی آنان را نالیدن و بر زمین غلتیدن و گریستن - شاهد بودم. در پایان، این نالیدنها و بر زمین غلتیدن ها و گریستن ها، از سر درد یا ترس نبود، تنها از سر توبه بود. زمانی که کارشان را ساخته بودیم، جز پوسته ی آدمیزاد نبودند. چیزی جز تأسف از کردار خویش، و عشق به ناظر کبیر، در آنان بر جای نمانده بود. عشق آنان به ناظر کبیر، آدم را تحت تأثیر قرار می داد. التماس میکردند که در دم تیرباران شوند، تا با ذهنی پاک بمیرند.
صدای اوبراین تا حدودی رؤیایی گشته بود. جلال، شیفتگی و شیدایی، همچنان بر چهره اش بود. وینستون با خود گفت: او تظاهر نمی کند، رنگ و ریا ندارد، به هر کلمه ای که می گوید باور دارد. آنچه عذابش میداد، آگاهی از حقارت فکری