می بارید، به هرچه در دهانشان می گذاشتند اعتراف می کردند، هرچه دشنام بود نثار خویش می کردند، یکدیگر را متهم می کردند و در پناه هم قرار می گرفتند، فریاد الامان سر می دادند. و با این همه، تنها پس از چند سال دوباره همان قضیهی قبلی پیش آمده بود. مردگان به صف شهیدان پیوسته بودند و حقارت آنها از یاد رفته بود. بار دیگر، چرا چنین شد؟ نخست برای اینکه آشکارا از راه شکنجه از آنان اعتراف می گرفتند و اعترافات غیرواقعی بودند. اشتباهاتی از این دست در ساخت ما نیست. تمام اعترافاتی که اینجا بر زبان می آیند، واقعی اند. آنها را واقعی می کنیم. و از همه مهم تر، نمیگذاریم که مردگان در برابر ما قیام کنند. وینستون، تو باید از این خیال که نسل آینده به اثبات بی گناهی تو برخواهد
خاست، دست بشویی. خبری از تو به گوش نسل آینده نمی رسد. از جریان تاریخ زدوده میشوی. تو را به گاز تبدیل میکنیم و به طبقه ی فوقانی جو میفرستیم. چیزی از تو برجای نمی ماند: نه اسمی در دفاتر ثبت و نه خاطره ای در مغز زندگان. از لوح گذشته پاک میشوی، از لوح آینده هم، تو هیچگاه پا به عرصه ی هستی نگذاشته ای.
وینستون به تلخی با خود اندیشید که پس شکنجهی من از برای چیست؟ اوبراین قدم هایش را آهسته کرد. گویی وینستون اندیشه ی خود را بر زبان آورده بود. چهرهی بزرگ و کریه اوبراین، با چشمانی اندک تنگ شده، نزدیک تر آمد. گفت: «در این اندیشه ای که از آنجا که برآنیم نابودت کنیم و از این رو گفتار و کردار تو کوچک ترین تفاوتی در کار ایجاد نمی کند... در این صورت، چرا اول خودمان را با استنطاق تو دردسر میدهیم؟ تو در این اندیشه بودی، درست میگویم؟»
وینستون گفت: «بلی» | لبخندی خفیف بر لبان اوبراین نقش بست و گفت:
- وینستون، تو درست بشو نیستی. لکه ای هستی که باید پاک شود. مگر به تو نگفتم که ما با شکنجه گران گذشته فرق داریم؟ اطاعت کورکورانه، حتی تسلیم مذلت بار، ما را راضی نمی سازد. وقتی عاقبت خودت را تسلیم ما میکنی، باید از
خاست، دست بشویی. خبری از تو به گوش نسل آینده نمی رسد. از جریان تاریخ زدوده میشوی. تو را به گاز تبدیل میکنیم و به طبقه ی فوقانی جو میفرستیم. چیزی از تو برجای نمی ماند: نه اسمی در دفاتر ثبت و نه خاطره ای در مغز زندگان. از لوح گذشته پاک میشوی، از لوح آینده هم، تو هیچگاه پا به عرصه ی هستی نگذاشته ای.
وینستون به تلخی با خود اندیشید که پس شکنجهی من از برای چیست؟ اوبراین قدم هایش را آهسته کرد. گویی وینستون اندیشه ی خود را بر زبان آورده بود. چهرهی بزرگ و کریه اوبراین، با چشمانی اندک تنگ شده، نزدیک تر آمد. گفت: «در این اندیشه ای که از آنجا که برآنیم نابودت کنیم و از این رو گفتار و کردار تو کوچک ترین تفاوتی در کار ایجاد نمی کند... در این صورت، چرا اول خودمان را با استنطاق تو دردسر میدهیم؟ تو در این اندیشه بودی، درست میگویم؟»
وینستون گفت: «بلی» | لبخندی خفیف بر لبان اوبراین نقش بست و گفت:
- وینستون، تو درست بشو نیستی. لکه ای هستی که باید پاک شود. مگر به تو نگفتم که ما با شکنجه گران گذشته فرق داریم؟ اطاعت کورکورانه، حتی تسلیم مذلت بار، ما را راضی نمی سازد. وقتی عاقبت خودت را تسلیم ما میکنی، باید از