ندارد. هرگز وجود نداشته است.»
- اما روزی وجود داشت. هنوز هم وجود دارد. در حافظه وجود دارد. من آن را در حافظه دارم. تو هم.
- من آن را در حافظه ندارم.
دل در سینه ی وینستون فرو ریخت. حرف اوبراین مصداق دوگانه باوری بود. احساس زبونی مرگباری پنجه در جان وینستون افکند. اگر یقین می داشت که اوبراین دروغ می گوید، اهمیتی برای آن قائل نمی شد. اما کاملا امکان داشت که او بر این عکس را فراموش کرده باشد. و اگر چنین، پس انکار یادآوری آن را هم فراموش کرده و خود عمل فراموشی را نیز فراموش کرده بود. از کجا یقین می کرد که ترفندی بیش نیست؟ شاید آن جابه جایی دیوانه وار در مغز واقعا رخ می داد. این اندیشه بود که شهماتش کرد.
اوبراین از سر بی یقینی تماشایش می کرد. بیش از همیشه حال و هوای معلمی را داشت که رنجش را به پای کودکی متمرد اما تربیت پذیر می ریزد. درآمد که: یکی از شعارهای حزب مربوط به مهار کردن گذشته می شود. بی زحمت آن را بازگو کن.»
وینستون از روی اطاعت آن را بازگو کرد: «هرکس گذشته را زیر نگین داشته باشد، زمام آینده را در دست میگیرد: هرکس حال را زیر نگین داشته باشد زمام گذشته را در دست میگیرد.»
اوبراین که سر به علامت تصدیق تکان می داد، گفت: «هرکس حال را زیر نگین داشته باشد، زمام گذشته را در دست میگیرد. وینستون، آیا این عقیده ی توست که گذشته وجود واقعی دارد؟»
احساس زبونی از نو بر وینستون مستولی شد. چشمانش به سوی صفحهی عقربک نما لغزید. نمی دانست که آیا جواب «آری» یا «نه» او را از درد می رهاند. این را هم نمی دانست که به صحت کدام یک باور دارد.
اوبراین لبخند ملیحی زد و گفت: «وینستون، تو حکیم نیستی. تا این لحظه هیچگاه روی این نکته تأمل نکرده بودی که منظور از «وجود» چیست. دقیق تر
- اما روزی وجود داشت. هنوز هم وجود دارد. در حافظه وجود دارد. من آن را در حافظه دارم. تو هم.
- من آن را در حافظه ندارم.
دل در سینه ی وینستون فرو ریخت. حرف اوبراین مصداق دوگانه باوری بود. احساس زبونی مرگباری پنجه در جان وینستون افکند. اگر یقین می داشت که اوبراین دروغ می گوید، اهمیتی برای آن قائل نمی شد. اما کاملا امکان داشت که او بر این عکس را فراموش کرده باشد. و اگر چنین، پس انکار یادآوری آن را هم فراموش کرده و خود عمل فراموشی را نیز فراموش کرده بود. از کجا یقین می کرد که ترفندی بیش نیست؟ شاید آن جابه جایی دیوانه وار در مغز واقعا رخ می داد. این اندیشه بود که شهماتش کرد.
اوبراین از سر بی یقینی تماشایش می کرد. بیش از همیشه حال و هوای معلمی را داشت که رنجش را به پای کودکی متمرد اما تربیت پذیر می ریزد. درآمد که: یکی از شعارهای حزب مربوط به مهار کردن گذشته می شود. بی زحمت آن را بازگو کن.»
وینستون از روی اطاعت آن را بازگو کرد: «هرکس گذشته را زیر نگین داشته باشد، زمام آینده را در دست میگیرد: هرکس حال را زیر نگین داشته باشد زمام گذشته را در دست میگیرد.»
اوبراین که سر به علامت تصدیق تکان می داد، گفت: «هرکس حال را زیر نگین داشته باشد، زمام گذشته را در دست میگیرد. وینستون، آیا این عقیده ی توست که گذشته وجود واقعی دارد؟»
احساس زبونی از نو بر وینستون مستولی شد. چشمانش به سوی صفحهی عقربک نما لغزید. نمی دانست که آیا جواب «آری» یا «نه» او را از درد می رهاند. این را هم نمی دانست که به صحت کدام یک باور دارد.
اوبراین لبخند ملیحی زد و گفت: «وینستون، تو حکیم نیستی. تا این لحظه هیچگاه روی این نکته تأمل نکرده بودی که منظور از «وجود» چیست. دقیق تر