نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
ولی موج بزرگ دیگری مثل کوهی روی کشتی غلطید. موج گذشت و کشتی را هم برد. به دریا نگاه کردیم. مردی فریاد کشید:
- کشتی رفت. آن مرد را نجات ندادیم. طناب را بکشید.
طناب را کشیدند و هم را به ساحل آوردند، ولی او مرده بود. دریا او را کشت. چند نفر او را بردند.
مردی فریاد زد:
- آقا زود بیایید، اینجا جسد یک مرد است، مردی که در کشتی بود.
در طول ساحل پیش رفتم. جسد مردی روی ساحل افتاده بود. کلاهی قرمز به دست داشت. من او را می شناختم. او را خوب می شناختم. گفتم:
- استیرفورث، استیرفورث بیچاره.
اشک به چشمانم آمد. گفتم:
- همسرم مرده، هم مرده و حالا تو هم مردی. زمانی دوست خوب من بودی. استیرفورث بیچاره. و بیچاره هم.
چند نفر جسد استیرفورث را بردند. نمی توانستم کمکی کنم. در ساحل ماندم. خیلی غمگین بودم.
یارموث را ترک کردم و به لندن رفتم. بعد به های گیت رفتم و دم در منزل خانم استیرفورث ایستادم. خانه تاریک و سرد به نظر می رسید. خدمتکاری مرا نزد خانم استیرفورث برد. رزا دارتل هم با او بود. خانم استیرفورث گفت:
- آقای کاپرفیلد، چرا...؟
- پسرتان، استیرفورث...
و بعد مکث کردم. نمی توانستم حرف بزنم.
خانم استیرفورث گفت:
- بیمار است؟
هر دو زن به من نگاه کردند. رنگ پریده و وحشت زده بودند. رزا گفت:

صفحه 99 از 109