نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
بودند. یکی از آنها قد بلند بود و کلاهی قرمز به سر داشت.
هم فریاد کشید:
- یک طناب به من بدهید، شاید بتوانم آن مردها را نجات دهم. با طناب به طرف آنها شنا میکنم.
مردی طنابی بلند برای هم آورد و او آن را دور بدنش پیچید. ما همه کشتی را تماشا می کردیم. امواج مثل کوهی دوباره روی کشتی افتاد. به کشتی نگاه کردیم. آن دو مرد هنوز آنجا بودند. من فریاد زدم:
- هم، نرو دریا تو را می کشد. خیلی قوی است. دریا نا آرام است غرق می شوی. هم با فریاد جواب داد:
- باید بروم. باید آنها را نجات دهم.
او به دریا رفت. چند مرد در ساحل طناب را نگه داشتند. من به کشتی نگاه کردم. موج بزرگ دیگری آمد و کشتی را از نظرم پنهان کرد. بعد دوباره کشتی را دیدم. حالا دیگر فقط یک نفر مانده بود. مردها طناب را کشیدند و هم را به ساحل برگرداندند. او فریاد کشید:
- طناب بلندتری بدهید. دوباره می روم.
من داد زدم:
- امواج صورتت را خراشیده اند. دوباره نرو، خواهی مرد.
- باید بروم.
و دوباره به دریا رفت.
باد به شدت می ورزید و چشمهایم را آزار می داد. ولی می توانستم هم را ببینیم. به طرف کشتی شنا می کرد. سرش را می دیدم. به آرامی شنا می کرد. مردی که در کشتی بود کلاه قرمزش را برداشت و آن را تکان داد. حالا هم نزدیک کشتی بود و به مرد رسید:

صفحه 98 از 109