آقای میکابر گفت:
- شما خوبید. من مرد احمقی هستم. همیشه بدهکارم، ولی شما مرا از زندان نجات دادید، متشکرم. دوباره شاد و خوشبختم. و آن وقت آواز کوتاهی خواند.
آن شب عمه ام درباره آقای میکابر با من صحبت کرد:
- آقای میکابر باید پول داشته باشد، برای رفتن به استرالیا پول لازم است. من پانصد پوند به او خواهم داد.
من گفتم:
- پول را به آقای میکابر ندهید، او در مورد پول احمق و کودن است. آقای پیگوتی هم می خواهد به استرالیا برود. پول را به او بدهید، او می تواند آن را برای آقای میکابر نگه دارد.
- بسیار خوب، همین کار را خواهم کرد.
من با آقای پیگوتی رفتم. با خانم گامیج بود و امیلی را ندیدم. جریان آقای میکابر و پول عمه ام را برایش تعریف کردم. آقای پیگوتی گفت:
- من به آقای میکابر کمک خواهم کرد و مراقب پولش خواهم بود.
- متشکرم.
- امیلی نامه ای نوشته است. نامه برای هم است. خیلی گرفتارم و نمی توانم آن را برای هم ببرم. چطور می توانم نامه را برای هم بفرستم؟
گفتم:
-من کاری ندارم.
مشغله ای نداشتم و می خواستم کار کوچکی انجام دهم. آن وقت دیگر به دورا فکر نمی کردم. گفتم:
- من به یارموث می روم و نامه را برای هم میبرم. پس با کالسکه به یارموث رفتم. روز بدی بود. آسمان خاکستری و باد
- شما خوبید. من مرد احمقی هستم. همیشه بدهکارم، ولی شما مرا از زندان نجات دادید، متشکرم. دوباره شاد و خوشبختم. و آن وقت آواز کوتاهی خواند.
آن شب عمه ام درباره آقای میکابر با من صحبت کرد:
- آقای میکابر باید پول داشته باشد، برای رفتن به استرالیا پول لازم است. من پانصد پوند به او خواهم داد.
من گفتم:
- پول را به آقای میکابر ندهید، او در مورد پول احمق و کودن است. آقای پیگوتی هم می خواهد به استرالیا برود. پول را به او بدهید، او می تواند آن را برای آقای میکابر نگه دارد.
- بسیار خوب، همین کار را خواهم کرد.
من با آقای پیگوتی رفتم. با خانم گامیج بود و امیلی را ندیدم. جریان آقای میکابر و پول عمه ام را برایش تعریف کردم. آقای پیگوتی گفت:
- من به آقای میکابر کمک خواهم کرد و مراقب پولش خواهم بود.
- متشکرم.
- امیلی نامه ای نوشته است. نامه برای هم است. خیلی گرفتارم و نمی توانم آن را برای هم ببرم. چطور می توانم نامه را برای هم بفرستم؟
گفتم:
-من کاری ندارم.
مشغله ای نداشتم و می خواستم کار کوچکی انجام دهم. آن وقت دیگر به دورا فکر نمی کردم. گفتم:
- من به یارموث می روم و نامه را برای هم میبرم. پس با کالسکه به یارموث رفتم. روز بدی بود. آسمان خاکستری و باد