ما پول عمه تروت وود را پیدا کردیم یوریا آن را خرج نکرده است. عمه ات حالا باز صاحب پنج هزار پوند است و کاملا ثروتمند.
موضوع پول را برای عمه ام تعریف کردم. گفت:
- به میکابرها کمک می کنم. آقای میکابر به یوریا هیپ بدهکار است و نمی تواند آن را بپردازد. پس هیپ می تواند او را به زندان بیندازد. ولی من آن پول را می پردازم.
به خانه میکابرها رفتیم. همه میکابرها برای عزیمت به استرالیا لباسهای نویی به تن داشتند. آقای میکابر هم با خانواده اش بود. لباس نویی پوشیده بود که عجیب به نظر می رسید، ولی بدان مباهات می کرد. گفت:
- مرد خوشبختی هستم. رازی در دل ندارم و به زودی به استرالیا خواهم رفت. در استرالیا مرد مهمی خواهم شد.
و با شادمانی خندید.
مردی به در خانه آمد و پرسید:
- آقای میکابر؟
- بله من میکابر هستم.
- شما باید به زندان بیایید، شما طبق این سند بیست پوند به آقای هیپ مقروضید.
آقای میکابر فریاد زد:
- نه، اوه نه. من پولی ندارم باید به زندان بروم، در زندان خواهم مرد. خانواده ام هم خواهند مرد آنها پولی ندارند. اوه، من مرد بسیار بدبختی هستم.
و آقای میکابر گریست. عمه ام گفت:
- نگران نباشید، آقای میکابر، این بیست پوند. حالا احتیاجی نیست به زندان بروید. من پول را به آن مرد دادم و او رفت.
موضوع پول را برای عمه ام تعریف کردم. گفت:
- به میکابرها کمک می کنم. آقای میکابر به یوریا هیپ بدهکار است و نمی تواند آن را بپردازد. پس هیپ می تواند او را به زندان بیندازد. ولی من آن پول را می پردازم.
به خانه میکابرها رفتیم. همه میکابرها برای عزیمت به استرالیا لباسهای نویی به تن داشتند. آقای میکابر هم با خانواده اش بود. لباس نویی پوشیده بود که عجیب به نظر می رسید، ولی بدان مباهات می کرد. گفت:
- مرد خوشبختی هستم. رازی در دل ندارم و به زودی به استرالیا خواهم رفت. در استرالیا مرد مهمی خواهم شد.
و با شادمانی خندید.
مردی به در خانه آمد و پرسید:
- آقای میکابر؟
- بله من میکابر هستم.
- شما باید به زندان بیایید، شما طبق این سند بیست پوند به آقای هیپ مقروضید.
آقای میکابر فریاد زد:
- نه، اوه نه. من پولی ندارم باید به زندان بروم، در زندان خواهم مرد. خانواده ام هم خواهند مرد آنها پولی ندارند. اوه، من مرد بسیار بدبختی هستم.
و آقای میکابر گریست. عمه ام گفت:
- نگران نباشید، آقای میکابر، این بیست پوند. حالا احتیاجی نیست به زندان بروید. من پول را به آن مرد دادم و او رفت.