نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
باشی. او همسر خوبی برایت خواهد بود.
فریاد زدم:
- اوه، نه، همسر دیگری نمی خواهم. دورا، من تو را میخواهم.
دورا موهایم را لمس کرد و گفت:
- خوشحالم که هنوز دورای بیچاره احمقت را می خواهی. حالا مرا ببوس و اگنس را پیشم بفرست.
نزد اگنس رفتم. او بالا پیش دورا رفت و روی صندلی نشست. جیپ کنارصندلی دراز کشید. گفتم:
- اوه جیپ، بیچاره دورا، شاید بمیرد. آن وقت تو خیلی غمگین خواهی شد. جیپ بیچاره.
جیپ حرکتی نکرد. به او دست زدم. جیپ کوچولوی بدبخت مرده بود. اگنس وارد اتاق شد، به صورت او نگاه کردم شگفت زده بودم. گفتم:
- اگنس! به من بگو، آیا او...؟
اگنس خیلی آهسته گفت:
- او مرده، دیوید.
آن دوران را خوب به خاطر نمی آورم. با کسی حرف نمی زدم و اغلب میگریستم. من دورا را خیلی دوست داشتم. دوران بسیار غم انگیزی بود.
گفتم:
- از انگلستان می روم، انگلستان حالا دیگر جای غم انگیزی است. ولی ابتدا باید آقای میکابر و ترادلز را ببینم. آنها به آقای ویکفیلد کمک می کردند. ترادلز گفت:
- آقای ویکفیلد پول زیادی از دست داده و این گناه یوریا هیپ است.
آقای ویکفیلد حالا کاملا فقیر و بعلاوہ بیمار است، ولی اگنس کمکش خواهد کرد. مدرسه کوچکی دایر می کند و از آن راه پولی به دست می آورد. ولی

صفحه 94 از 109