آن روز لبخند نزد. به صورت پریده رنگ و درمانده اش نگاه کردم و سخت غمگین شدم. گفت:
- دیوید، اگنس را میخواهم، به او بنویس، بگو «دو را می خواهد تو ببیند.»
به اگنس نامه نوشتم و او به خانه ما آمد. کنار بستر دورا نشست و با او صحبت کرد. آگنس همیشه آرام و مهربان بود و به دورا کمک می کرد.
روزها گذشت. دورا خیلی ساکت شده بود. نمی توانست در بستر بنشیند و فقط دراز می کشید. دیگر نمی توانست به طور کامل حرف بزند و فقط می توانست به زمزمه چیزی بگوید.
شبی اگنس نزد من آمد. صورتش افسرده بود. گفت: «دو را می خواهد تو را ببیند.»
بالا نزد دورا رفتم. در تختخواب بزرگ خیلی کوچک به نظر می رسید، ولی صورتش هنوز زیبا بود. زمزمه کنان گفت:
- دیوید عزیزم، بنشین.
کنارش نشستم و دستش را گرفتم، گفت:
- دیوید من همسر بدی بودم. در این خانه راحت نبودی و به تو کمکی نمی کردم.
من از کتابهای تو چیزی نمی فهمیدم. ولی تو را دوست داشتم. مرا ببخش.
گریه کنان گفتم:
- اوه. دورا، عزیز من، تو همسر بدی نبودی دوستت دارم.
دورا زمزمه کرد:
- خوشحالم، همیشه دوستت داشته ام و حالا می خواهم تو را ترک کنم. متأسفم عزیزم، ولی خوشحال هم هستم. حالا می توانی همسر جدیدی داشته
- دیوید، اگنس را میخواهم، به او بنویس، بگو «دو را می خواهد تو ببیند.»
به اگنس نامه نوشتم و او به خانه ما آمد. کنار بستر دورا نشست و با او صحبت کرد. آگنس همیشه آرام و مهربان بود و به دورا کمک می کرد.
روزها گذشت. دورا خیلی ساکت شده بود. نمی توانست در بستر بنشیند و فقط دراز می کشید. دیگر نمی توانست به طور کامل حرف بزند و فقط می توانست به زمزمه چیزی بگوید.
شبی اگنس نزد من آمد. صورتش افسرده بود. گفت: «دو را می خواهد تو را ببیند.»
بالا نزد دورا رفتم. در تختخواب بزرگ خیلی کوچک به نظر می رسید، ولی صورتش هنوز زیبا بود. زمزمه کنان گفت:
- دیوید عزیزم، بنشین.
کنارش نشستم و دستش را گرفتم، گفت:
- دیوید من همسر بدی بودم. در این خانه راحت نبودی و به تو کمکی نمی کردم.
من از کتابهای تو چیزی نمی فهمیدم. ولی تو را دوست داشتم. مرا ببخش.
گریه کنان گفتم:
- اوه. دورا، عزیز من، تو همسر بدی نبودی دوستت دارم.
دورا زمزمه کرد:
- خوشحالم، همیشه دوستت داشته ام و حالا می خواهم تو را ترک کنم. متأسفم عزیزم، ولی خوشحال هم هستم. حالا می توانی همسر جدیدی داشته