نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
شاید مرا به زندان بیندازد. حقم است ولی حالا می توانم با خانواده ام حرف بزنم، دیگر اسراری ندارم. من خوشبختم.
عمه ام پرسید:
- حالا که شغلی ندارید، چه خواهید کرد، آقای میکابر؟
- حالا نمی توانم درباره کار و شغل فکر کنم. شاید به استرالیا برویم، اوه، خیلی خوشحالم باید خانواده ام را ببینم.
آقای میکابر آواز خوانان از اتاق بیرون دوید.
من و عمه ام به یکدیگر نگاه کردیم و خندیدم.

فصل پانزدهم

حالا داستان زندگیم به قسمت غم انگیز خود می رسد. دورا به شدت بیمار بود و نمی توانست بستر را ترک کند، جیپ پیر شده بود و نمی توانست این طرف و آن طرف بدود و با دورا در خانه می ماند.
عمه ام گفت:
- دورا، جیپ پیر شده، می توانم سگ جوانی برایت بخرم؟ یک سگ جوان می تواند بدود و سرگرمی خوبی باشد.
- اوه نه، متشکرم، عمه بتسی. یک بار دیوید برای من گل آورد و جیپ آنها را گاز گرفت. من به جیپ نگاه میکنم و آن روزها را به یاد می آورم. سگ جوان نمی خواهم. من جیپ را می خواهم.
جیپ بیچاره پیر و افتاده بود و دورا پریده رنگ و بیمار. ولی همیشه تبسم به لب داشت و هر روز با من شادمانه گفتگو می کرد.

صفحه 92 از 109