نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
آقای میکابر دوباره شروع به خواندن نام کرد:
- «آقای ویکفیلد مقداری پول داشت، هیپ آن پول را دزدید. ولی آقای ویکفیلد از هیپ می ترسد و نمی تواند این مطالب را به مردم بگوید. هیپ پول زیادی دزدیده و می توانم آن را ثابت کنم.
عمه ام فریاد زد:
- پول های من!
به طرف هیپ پرید، او را گرفت، تکان داد و گفت:
- پول های مرا تو دزدیدی، فکر میکردم آقای ویکفیلد پول را از دست داده و برای همین به اگنس چیزی نگفتم. اما این تو بودی که آن را دزدیدی. حالا می توانم حرف بزنم، پول مرا بده.
عمه ام را کنار کشیدم و گفتم:
- عمه، اذیتش نکن.
ترادلز سؤال کرد:
- هیپ، حالا چکار خواهی کرد؟ می خواهی زندانیت کنیم؟
خانم هیپ فریاد کشید:
- زندان؟ اوه، یوریای بیچاره من.
یوریا گفت:
- ساکت باش مادر.
با چشمهای کوچک قرمزش به همه ما نگاه کرد و گفت:
- نمی خواهم به زندان بروم و پولها را پس میدهم.
و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت. آقای میکابر گفت:
- اوه، حالا مرد خوشبختی هستم. من درستکار نبودم. مثل هیپ بودم. ولی حالا که از دسیسه هیپ با خبرتان ساخته ام خوشحالم. من به او مقروضم

صفحه 91 از 109