نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
آقای میکابر داد زد:
- هیپ، آرام باش. می خواهم نامه را بخوانم.
یوریا با غضب گفت:
- نه، مادر. بگذار نامه اش را بخواند. من نمی ترسم.
آقای میکابر شروع به خواندن کرد:
- من آمدم و برای هیپ کار کردم. شما همه این را میدانید. من از او پول قرض کردم. هیپ به من گفت:
- «حالا تو به من بدهکاری و نمی توانی وام خود را بپردازی. من می توانم تو را به زندان بفرستم. تو مستخدم من هستی و باید به من کمک کنی.
کمکش کردم. ولی هیپ مرد بسیار بدی است. او پول می دزدد. او پول آقای ویک فیلد را می دزدید. دوازده هزار پوند به جیب زد. مردم به آقای ویک فیلد پول داده بودند و انتظار داشتند که از آن محافظت کند. ولی هیپ این پولها را برداشت و به آقای ویک فیلد گفت: «تو پولها را برداشته ای، مست بودی و به خاطر نمی آوری و تو اکثرا مست هستی.» آقای ویک فیلد باور کرد و خجلت زده شد.»
یوریا فریاد کشید:
- ثابت کن. ثابت کن. میکابر، نمی توانی ثابت کنی.
- می توانم ثابت کنم. آن کاغذ در اختیار من است آن را از میزت برداشتم. نقشه ات را در دفترچه کوچکی نوشته بودی. آن دفترچه نزد من است.
خانم هیپ فریاد کشید:
- او، یوریا، خونسرد باش ..
یوریا فریاد زد:
- ساکت باش مادر، میکابر، ادامه بده.

صفحه 90 از 109