نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- من شما را ترک نخواهم کرد، خانم گامیج می توانید به استرالیا بیایید.
- اوه متشکرم، دانیل، متشکرم. من گله و شکایت نخواهم کرد. من برای شما و امیلی سخت کار خواهم کرد.
روز بعد یارموث را ترک کردم و به لندن رفتم و در آنجا ترادلز را دیدم. وقت آن بود که با آقای میکابر ملاقات کنم. با عمه ام به کانتربری رفتیم و رهسپار دفتر آقای ویکفیلد شدیم او بیمار و در بستر بود. آقای میکابر ما را نزد یوریا هیپ برد. یوریا گفت:
- باعث خوشوقتی است، آقای کاپرفیلد، دوشیزه تروت وود، و آقای ترادلز.
دستهایش را به هم مالید و لبخند زد. ولی در واقع عصبانی بود. او گفت:
- آقای میکابر، شما می توانید بروید.
آقای میکابر گفت:
- من نمی روم.
آقای میکابر خط کش بزرگی و نامه ای در دست داشت. رنگش پریده بود و به تندی حرف می زد. یوریا گفت:
- اوه، میفهمم. این یک توطئه است. کاپرفیلد، این کار شماست. شما از من متنفرید و به همین علت با خدمتکار من، میکابر، توطئه چیده اید.
میکابر فریاد زد:
- این تو هستی که توطئه چیده ای، هیپ، تو علیه آقای ویک فیلد نقشه کشیده ای، گوش کن، من همه چیز را در این نامه نوشته ام.
یوریا فریاد کشید:
- آن نامه را بده به من.
و سعی کرد نامه را بگیرد، ولی آقای میکابر با خط کش او را زد.
یوریا از تعجب فریادی زد و به عقب پرید. خانم هیپ به داخل اتاق دوید.

صفحه 89 از 109