نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- بله خواهم داد.
- با من به یارموث بیایید خواهرم را ببینید؟ خوشحال خواهد شد.
- بله می آیم.
با آقای پیگوتی به یارموث رفتم.
پیگوتی، خدمتکار قدیمی مان را دیدم بعد با هم به پیاده روی رفتیم، هام گفت:
- آقای کاپرفیلد، شما امیلی را خواهید دید. میداند که او را بخشیده ام. اما نمی توانم او را ببینم. خجالت میکشد و خودش را پنهان می کند. من مرد افسرده ای هستم و هنوز او را دوست دارم، ولی این را به او نگویید. او خیلی رنج برده است و حالا نباید زندگی غم انگیزی داشته باشد. اگر به من فکر کند، غمگین خواهد شد.
هام دست ورزیده خود را روی بازوی من گذاشت و ادامه داد:
- پس این را به او بگویید، آقای کاپرفیلد به او بگویید: «امیلی، متأسف نباش، هام خوشبخت است و زندگی سعادت آمیزی دارد.» آن وقت او شادمان خواهد شد.
هام مرد خوبی بود. با او دست دادم و از او جدا شدم. و به خانه آقای پیگوتی رفتم امیلی در بستر بود و خانم گامیج با آقای پیگوتی بود. خانم گامیج گفت:
- اوه، آقای کاپرفیلد، به او بگویید، به آقای پیگوتی بگویید: «شما نباید خانم گامیج را در انگلستان بگذارید و بروید. او را با خود ببرید.»
بازوی آقای پیگوتی را گرفت و تکان داد:
- دانیل بگذارید با شما بیایم، بگذارید شریک زندگی شما در استرالیا باشم، مرا اینجا نگذارید.
آقای پیگوتی گفت:

صفحه 88 از 109