پیگوتی به منزل خواهد آمد و جریان را خواهد گفت. از تو متشکرم. مارتا.
منزل را ترک کردم و به خانه رفتم.
آن شب آقای پیگوتی آمد. دورا پایین بود. بیمار بود و در رختخواب استراحت می کرد. آقای پیگوتی همه چیز را درباره امیلی برایم تعریف کرد. او گفت:
- خوشحالم که عاقبت پیدایش کردم. دوران غم انگیزی را گذرانده ولی حالا خوشحال است، و دیشب درباره سفرش با من صحبت کرد. وقتی به انگلستان برمی گردد، با مارتا ملاقات می کند و مارتا او را نجات می دهد. امیلی را به خانه اش می برد و از او پرستاری می کند. او درباره امیلی با من حرف زد. مارتا کمک زیادی کرده است. خیلی مهربان است.
سؤال کردم:
- حالا چه خواهید کرد؟
- امیلی نمی تواند در یارموث زندگی کند. آنجا مردم او را خوب می شناسند و داستانش را می دانند. امیلی سرافکنده خواهد شد، ما از اینجا می رویم. انگلستان را ترک می کنیم و به استرالیا می رویم ولی باید چند هفته ای صبر کنیم. باید پولی به خانم گامیچ بدهم و خانه ای برایش پیدا کنم. آن وقت به استرالیا خواهیم رفت.
پیگوتی خدمتکار قدیمی ما در خانه هم زندگی می کرد و از او مراقبت می کرد. من گفتم:
- خواهرتان متأسف خواهد شد. او که با شما به استرالیا نخواهد آمد؟
- نه، او در انگلستان می ماند. آقای دیوید، من اینجا نامه ای برای خانم استیفورث دارم که خیلی کوتاه است. مقداری پول برایش می فرستم. استیرفورث پولی به امیلی داده بود که من همه آن را به خانم استیرفورث میدهم. ممکن است آن را به او بدهید؟
منزل را ترک کردم و به خانه رفتم.
آن شب آقای پیگوتی آمد. دورا پایین بود. بیمار بود و در رختخواب استراحت می کرد. آقای پیگوتی همه چیز را درباره امیلی برایم تعریف کرد. او گفت:
- خوشحالم که عاقبت پیدایش کردم. دوران غم انگیزی را گذرانده ولی حالا خوشحال است، و دیشب درباره سفرش با من صحبت کرد. وقتی به انگلستان برمی گردد، با مارتا ملاقات می کند و مارتا او را نجات می دهد. امیلی را به خانه اش می برد و از او پرستاری می کند. او درباره امیلی با من حرف زد. مارتا کمک زیادی کرده است. خیلی مهربان است.
سؤال کردم:
- حالا چه خواهید کرد؟
- امیلی نمی تواند در یارموث زندگی کند. آنجا مردم او را خوب می شناسند و داستانش را می دانند. امیلی سرافکنده خواهد شد، ما از اینجا می رویم. انگلستان را ترک می کنیم و به استرالیا می رویم ولی باید چند هفته ای صبر کنیم. باید پولی به خانم گامیچ بدهم و خانه ای برایش پیدا کنم. آن وقت به استرالیا خواهیم رفت.
پیگوتی خدمتکار قدیمی ما در خانه هم زندگی می کرد و از او مراقبت می کرد. من گفتم:
- خواهرتان متأسف خواهد شد. او که با شما به استرالیا نخواهد آمد؟
- نه، او در انگلستان می ماند. آقای دیوید، من اینجا نامه ای برای خانم استیفورث دارم که خیلی کوتاه است. مقداری پول برایش می فرستم. استیرفورث پولی به امیلی داده بود که من همه آن را به خانم استیرفورث میدهم. ممکن است آن را به او بدهید؟