- حرف نزنید.
به دنبال زن رفتیم. مقابل دری ایستاد و به اسم روی آن نگاه کرد. بعد وارد اتاق شد. من گفتم:
- برویم تو. امیلی آنجاست؟ باید کمکش کنیم.
آن زن رزا دارتل بود. مارتا گفت:
- صبر کنید و گوش دهید. بیرون در گوش ایستادیم. رزا سؤال کرد:
- اسم تو امیلی است، نه؟
امیلی جواب داد:
- بله، ولی شما کی هستید؟
- اسم من رزا دارتل است و با خانم استیرفورث زندگی می کنم.
امیلی زیر لب گفت:
- استیرفورث.
رزا با صدای سرد و خشک گفت:
- بله، استیرفورث، بگذار نگاهت کنم. بله یک صورت قشنگ و احمق و یک قلب بد، می دانم.
امیلی شروع به گریه کرد و گفت:
- نه، چرا اینجا آمده اید. برای چه این طور ظالمانه حرف می زنید؟
- از تو متنفرم. تو استیفورث را از مادرش دور کردی و همین طور از من. از تو بیزارم. صورت قشنگ تو فریبش داد. تو پول او را می خواستی و برای همین او را بردی و او من و مادرش را فریب داد.
امیلی فریاد زد:
- نه، من عاشق او بودم. اول او مرا دوست داشت.
رزا بیرحمانه گفت:
به دنبال زن رفتیم. مقابل دری ایستاد و به اسم روی آن نگاه کرد. بعد وارد اتاق شد. من گفتم:
- برویم تو. امیلی آنجاست؟ باید کمکش کنیم.
آن زن رزا دارتل بود. مارتا گفت:
- صبر کنید و گوش دهید. بیرون در گوش ایستادیم. رزا سؤال کرد:
- اسم تو امیلی است، نه؟
امیلی جواب داد:
- بله، ولی شما کی هستید؟
- اسم من رزا دارتل است و با خانم استیرفورث زندگی می کنم.
امیلی زیر لب گفت:
- استیرفورث.
رزا با صدای سرد و خشک گفت:
- بله، استیرفورث، بگذار نگاهت کنم. بله یک صورت قشنگ و احمق و یک قلب بد، می دانم.
امیلی شروع به گریه کرد و گفت:
- نه، چرا اینجا آمده اید. برای چه این طور ظالمانه حرف می زنید؟
- از تو متنفرم. تو استیفورث را از مادرش دور کردی و همین طور از من. از تو بیزارم. صورت قشنگ تو فریبش داد. تو پول او را می خواستی و برای همین او را بردی و او من و مادرش را فریب داد.
امیلی فریاد زد:
- نه، من عاشق او بودم. اول او مرا دوست داشت.
رزا بیرحمانه گفت: