دریابیم. من گفتم:
- آرام باشید، آقای میکابر، بنشینید و خواهش میکنم آرام باشید. فریاد زد:
- نه، نمی توانم آرام بمانم. من از او متنفرم. به کانتربری بیایید تا اسرار او را برایتان بگویم، هفته آینده بیایید و مرا در هتل ملاقات کنید.
آقای میکابر هیجان زده بود. نمی توانست حرف بزند. به ما نگاه کرد. بعد از خانه بیرون دوید.
ترادلز گفت:
- اوه خدایا، این بد شد. آقای میکابر دیوانه شده است؟
ولی آقای میکابر دیوانه نبود. نامه ای برایمان فرستاد. نوشته بود: «در خانه شما دچار هیجان زیاد شدم و حرف های احمقانه زدم. لطفاً مرا ببخشید. ولی خواهش میکنم هفته آینده به کانتربری بیایید. آن وقت درباره هیپ با شما حرف خواهم زد.»
شب بعد در باغ قدم میزدم و به راز آقای میکابر فکر می کردم. زنی وارد باغ شد و گفت:
- آقای کاپرفیلد.
- مارتا، اخباری داری؟
- بله آقای پیگوتی کجاست؟ باید او را پیدا کنم.
- اغلب اینجا به دیدن من می آید، ولی امشب اینجا نیست.
- به اتاقش رفتم، آنجا نبود. نامه ای برایش گذاشتم. شما باید با من بیایید.
مارتا مرا به خانه ای فقیرانه برد. زنی را بالای پله ها دیدم. من گفتم:
- آن زن را می شناسم، او...
مارتا گفت:
- آرام باشید، آقای میکابر، بنشینید و خواهش میکنم آرام باشید. فریاد زد:
- نه، نمی توانم آرام بمانم. من از او متنفرم. به کانتربری بیایید تا اسرار او را برایتان بگویم، هفته آینده بیایید و مرا در هتل ملاقات کنید.
آقای میکابر هیجان زده بود. نمی توانست حرف بزند. به ما نگاه کرد. بعد از خانه بیرون دوید.
ترادلز گفت:
- اوه خدایا، این بد شد. آقای میکابر دیوانه شده است؟
ولی آقای میکابر دیوانه نبود. نامه ای برایمان فرستاد. نوشته بود: «در خانه شما دچار هیجان زیاد شدم و حرف های احمقانه زدم. لطفاً مرا ببخشید. ولی خواهش میکنم هفته آینده به کانتربری بیایید. آن وقت درباره هیپ با شما حرف خواهم زد.»
شب بعد در باغ قدم میزدم و به راز آقای میکابر فکر می کردم. زنی وارد باغ شد و گفت:
- آقای کاپرفیلد.
- مارتا، اخباری داری؟
- بله آقای پیگوتی کجاست؟ باید او را پیدا کنم.
- اغلب اینجا به دیدن من می آید، ولی امشب اینجا نیست.
- به اتاقش رفتم، آنجا نبود. نامه ای برایش گذاشتم. شما باید با من بیایید.
مارتا مرا به خانه ای فقیرانه برد. زنی را بالای پله ها دیدم. من گفتم:
- آن زن را می شناسم، او...
مارتا گفت: