نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
موضوع نامه را به ترادلز گفتم. از آقای میکابر دعوت کردم به منزلم بیاید، ترادلز هم حضور داشت. وقتی آقای میکابر آمد، صورتش رنگ پریده و غمگین بود. من گفتم:
- حال شما چطور است، آقای میکابر، آقای ویکفیلد چطور است؟
- او حالش خوب است، متشکرم دارد پیر می شود، اما خوب است.
ترادلز سؤال کرد:
- یوریا هیپ؟ حالش خوب است؟
آقای میکابر نمی توانست حرف بزند، رنگش به شدت پرید و دهانش باز ماند، عاقبت فریاد زد:
- هیپ، یوریا هیپ، او یک سگ است. یک حیوان است.
من گفتم:
- خواهش میکنم آقای میکابر، آرام باشید، درباره او حرف نخواهیم زد. حال دوشیزه فیلد چطور است؟
صدایش تغییر کرد و گفت:
- دوشیزه ویکفیلد؟ خوب است. او شیرین و مهربان است. نمی توانم درباره دوشیزه ویکفیلد فکر کنم...من...
و آن وقت آقای میکابر شروع به گریستن کرد.
من و ترادلز به هم نگاه کردیم. هر دو متعجب بودیم. رفتار آقای میکابر خیلی عجیب بود. او مجددا شروع به صحبت کرد:
- نمی توانم آن کار را بکنم، شما همه صمیمی و مهربانید. من لیاقت آن را ندارم. من شایسته دوستانم نیستم. مرد بدی هستم، مثل هیپ هستم. ولی خود را تغییر خواهم داد. جریان هیپ را به شما خواهم گفت. شاید به زندان بروم و خانواده ام بی پول بماند، ولی همه اسرار را برایتان فاش می کنم.
آقای میکابر فریاد می زد و گریه میکرد و ما نمی توانستم مقصود او را

صفحه 83 از 109