یک شریک، مانند یک طفل است. با او صحبت خواهم کرد. برایش کتاب خواهم خواند. آن وقت یاد خواهد گرفت.»
بدین ترتیب به دورا آموزش دادم و کتابهای مشکل برایش خریدم ولی نمی توانست به آسانی یاد بگیرد. هنوز بچه بود، فکر کردم: «اگر کودکی داشته باشیم دورا از او مراقبت خواهد کرد. نوزاد او را مشغول می کند و بعد مانند یک همسر واقعی خواهد بود»
کودکی زایید ولی مرد. خیلی غم انگیز بود. پس از آن دورا بیمار شد و تمام روز در رختخواب می ماند. ولی با نشاط بود. می خندید و با عمه ام حرف می زد. روزی به من گفت:
- دیوید، تو ناشاد و ناراضی نیستی، نه؟
- ناشاد، نه، عزیزم.
- من همسر خوبی نیستم، این را می دانم. نمی توانم خانه را اداره کنم و واقعاً چیزی از کتابهای تو سر در نمی آورم. این کتابها خیلی هوشمندانه نوشته شده اند و تو خودت هم باهوشی ولی من نیستم و تا حدودی احمق و سبکسرم. اما تو را دوست دارم، دیوید، خیلی دوستت دارم، تو هنوز دوستم داری، نه؟
- اوه، بله دورا، دوستت دارم و همیشه خواهم داشت.
این حقیقت داشت، من دورا را خیلی دوست داشتم ولی زندگیم همچنان خالی و کسالتبار بود. دورا نمی توانست واقعاً شریک زندگیم باشد. ما با هم حرف می زدیم ولی نمی توانستیم واقعاً در همه موارد سهیم باشیم. او مثل یک بچه بود و من برایش مانند یک پدر بودم. می خواستم یک شوهر واقعی باشم.
یک روز آقای میکابر نامه عجیبی برایم فرستاد که نگرانم کرد. نوشته بود: «به کمک احتیاج دارم. رازی در دل دارم که بسیار غمگینم میکند. نمی توانم این راز را با همسرم در میان بگذارم. آیا به من کمک خواهید کرد؟»
بدین ترتیب به دورا آموزش دادم و کتابهای مشکل برایش خریدم ولی نمی توانست به آسانی یاد بگیرد. هنوز بچه بود، فکر کردم: «اگر کودکی داشته باشیم دورا از او مراقبت خواهد کرد. نوزاد او را مشغول می کند و بعد مانند یک همسر واقعی خواهد بود»
کودکی زایید ولی مرد. خیلی غم انگیز بود. پس از آن دورا بیمار شد و تمام روز در رختخواب می ماند. ولی با نشاط بود. می خندید و با عمه ام حرف می زد. روزی به من گفت:
- دیوید، تو ناشاد و ناراضی نیستی، نه؟
- ناشاد، نه، عزیزم.
- من همسر خوبی نیستم، این را می دانم. نمی توانم خانه را اداره کنم و واقعاً چیزی از کتابهای تو سر در نمی آورم. این کتابها خیلی هوشمندانه نوشته شده اند و تو خودت هم باهوشی ولی من نیستم و تا حدودی احمق و سبکسرم. اما تو را دوست دارم، دیوید، خیلی دوستت دارم، تو هنوز دوستم داری، نه؟
- اوه، بله دورا، دوستت دارم و همیشه خواهم داشت.
این حقیقت داشت، من دورا را خیلی دوست داشتم ولی زندگیم همچنان خالی و کسالتبار بود. دورا نمی توانست واقعاً شریک زندگیم باشد. ما با هم حرف می زدیم ولی نمی توانستیم واقعاً در همه موارد سهیم باشیم. او مثل یک بچه بود و من برایش مانند یک پدر بودم. می خواستم یک شوهر واقعی باشم.
یک روز آقای میکابر نامه عجیبی برایم فرستاد که نگرانم کرد. نوشته بود: «به کمک احتیاج دارم. رازی در دل دارم که بسیار غمگینم میکند. نمی توانم این راز را با همسرم در میان بگذارم. آیا به من کمک خواهید کرد؟»