می بارید.
عاقبت مارتا کنار رودخانه ایستاد. رودخانه سرد و کثیف به نظر می رسید. فریاد زدم:
- مارتا!
به طرفش دویدم و بازویش را گرفتم. شروع به گریه کرد و گفت:
- اوه رودخانه، رودخانه، رودخانه ولم کنید، می خواهم بمیرم. بگذارید در رودخانه بیفتم. پولی ندارم و زن بدی هستم. بگذارید بمیرم.
من گفتم:
- آقای پیگوتی دستش را بگیرید.
آقای پیگوتی بازوی مارتا را گرفت و او را از رودخانه دور کردیم. مارتا به صدای بلند میگریست و نمی توانست حرف بزند. گفتم:
- آرام باش مارتا، ما به تو کمک می کنیم. تو به ما کمک می کنی؟
عاقبت مارتا آرام شد و سؤال کرد:
- شما که هستید و چه می خواهید؟
من موضوع امیلی را برایش گفتم، مارتا به من نگاه کرد و گفت:
- شما را به یاد می آورم.
چشمهایش را پاک کرد و ادامه داد:
- امیلی دوست من است، زمانی در یارموث به من کمک کرد و حالا من او را یاری خواهم کرد. درباره او از مردم پرس و جو می کنم. به خیابانها می روم و جستجویش می کنم. او را می یابم و به اتاقم می برم. آن وقت پیش شما می آیم و خبر آن را به شما خواهم داد. شما امشب مرا نجات دادید و از این بابت خوشحالم.
من گفتم:
- متشکرم، مارتا این هم مقداری پول.
عاقبت مارتا کنار رودخانه ایستاد. رودخانه سرد و کثیف به نظر می رسید. فریاد زدم:
- مارتا!
به طرفش دویدم و بازویش را گرفتم. شروع به گریه کرد و گفت:
- اوه رودخانه، رودخانه، رودخانه ولم کنید، می خواهم بمیرم. بگذارید در رودخانه بیفتم. پولی ندارم و زن بدی هستم. بگذارید بمیرم.
من گفتم:
- آقای پیگوتی دستش را بگیرید.
آقای پیگوتی بازوی مارتا را گرفت و او را از رودخانه دور کردیم. مارتا به صدای بلند میگریست و نمی توانست حرف بزند. گفتم:
- آرام باش مارتا، ما به تو کمک می کنیم. تو به ما کمک می کنی؟
عاقبت مارتا آرام شد و سؤال کرد:
- شما که هستید و چه می خواهید؟
من موضوع امیلی را برایش گفتم، مارتا به من نگاه کرد و گفت:
- شما را به یاد می آورم.
چشمهایش را پاک کرد و ادامه داد:
- امیلی دوست من است، زمانی در یارموث به من کمک کرد و حالا من او را یاری خواهم کرد. درباره او از مردم پرس و جو می کنم. به خیابانها می روم و جستجویش می کنم. او را می یابم و به اتاقم می برم. آن وقت پیش شما می آیم و خبر آن را به شما خواهم داد. شما امشب مرا نجات دادید و از این بابت خوشحالم.
من گفتم:
- متشکرم، مارتا این هم مقداری پول.